شهروز شریفی نسب | پایگاه عکس چیلیک | www.chiilick.com
شریفی نسب شهروز

شریفی نسب شهروز

شهروز شریفی نسب | پایگاه عکس چیلیک | www.chiilick.comنام: شهروز

نام خانوادگی : شریفی نسب

تاریخ تولد: 1354/4/20

 

 

بیوگرافی:

در مورد کودکي و نوجواني فقط مي تونم بگم که به فوتبال و رويا گذشت،
راستش مي خواستم بهترين فوتباليست دنيا بشم ولي به خاطر يه ضربه تو يه بازي فوتبال مجبور شدم واسه هميشه فوتبال رو کنار بذارم و من موندم و روياهام.
درسم خوب نبود ،نه از اين بابت که تنبل بودم ،به خاطر اين که ذهنم جايي ديگه بود .
بيشتر از کتابهاي مدرسه عطش خوندن کتابهاي بابام رو داشتم.
کتاب خونه پدرم تنها جاي آروم دنيا بود که مي تونستم خودم رو توش غرق کنم،حتي اگه هيچ کدومشون رو نمي فهميدم. ندانستگي کتابهاي پدرم بهم کمک کرد تا غوطه خوردن تو ندانستگي ها رو به اعتياد دانستگي ترجيح بدم. به اين که عادت نکنم هميشه از يه راه به خونه برم،از يه راه جمع و تفريق کنم و از يه راه آدمهارو بشناسم؛آدمهايي که برام به اندازه يه اقيانوس پر راز و رمزند…

از عالم کودکي هام يه قطعه شعر بيشتر برام به يادگار نمونده که حاصل پرسه هاي بي توقعه در قفسه هاي ساکت کتابخونه پدرم:
در ميان طوفان
هم پيمان با قايقرانها
گذشته از جان
بايد بگذشت از طوفانها
به نيمه شبها
دارم با يارم پيمانها
که بر فروزم آتشها در کوهستانها
شب سياه سفر کنم
ز تيره ره گذر کنم…

روزگار گذشت و من در دانشگاه ،رشته سخت افزار قبول شدم ولي هيچ وقت نتونستم با رشتم ارتباط برقرار کنم.بعدشم که رفتم دنبال کار.از کار کردن تو بازار تا رفتن تو کار سهام و بورس… با اينکه سعي خودم رو مي کردم ولي هيچ وقت نتونستم از کارم لذت ببرم،راضيم نمي کرد مثل زماني که کودک بودم و مدرسه ارضام نمي کرد.
ولي ماجرا اين دفعه با کودکي هام يه فرق اساسي داشت ،ديگه کتابخونه اي نبود تا من در آرامشش خودم رو فراموش کنم .ديگه بزرگ شده بودم و کتا بخونه پدرم کوچک. به يه چيز تازه نياز داشتم ؛به چيزي که هيچ وقت کوچيک نشه و من بتونم ندانسته هاي مشترک بشري رو توش جستجو کنم.يه جايي نياز داشتم که دورم کنه از چيزي که هستم،تا نزديک بشم به اون چيزي که بايد باشم.
در هر صورت چيزي در اعماق وجودم مي گفت :
شهروز اينا کار تو نيست. هر کسي را بهر کاري ساختند…
من از هستي عقب بودم و چيزي که مي تونست من رو به اون نزديک کنه حرکت به سوي دغدغه هام بود.نگاههاي معصو مانه مادرم و نگرانيهاي پدرم ،حرکت مرا به سوي هستي که آغوشش هميشه بازه سريعتر مي کرد.
آينده يک راه پيش رويم گذاشت ؛ راهي که فقط در آن مي توانستم به دنبال هستي بدوم،راحت تر از حتي زمان کودکي ام. سفر،عکس و ديگر هيچ…

بعد از گذراندن تحصيلات مقدماتي در زمينه عکاسي ،به سفر رفتم و در هر نقطه اي که ايستادم احساس کردم در همين نقطه به دنيا آمده ام. نقطه اي که براي همه بشريت بود ولي عده محدودي آن را براي خود مي خواستند.
دوربين چشم سوم من بود براي ديدن هستي که از من مي گريخت و من چون کودکي پا برهنه با اشتياق به دنبالش دوان بودم. هدف از معرفي خودم سنگين کردن ذهن شما به اندازه يک نفر نيست ؛دادن اميد است براي گفتن: همان چيزي باش که مي خواهي…

عصاره آن چيزي که از هستي آموختم ،اين بيت از مولا ناي بزرگ است:
آب کم جو تشنگي آور به دست
تا که آب جوشد از بالا و پست.

 

سوابق اجرایی وهنری:

• تقدیر از مجموعه عکس “برف” در مسابقه عکس کاوه گلستان- 1384
• برگزاری نمایشگاه عکس از منطقه مرزی کردستان با عنوان “آوای کوهستان” ویژه دانشجویان رشته های مردم شناسی و جامعه شناسی در دانشگاه تهران.
• برگزاری نمایشگاه عکس مرزنشینان کرد در سنندج .
• برگزاری نمایشگاه عکس در همایش 70 سال مردم شناسی – کرمان
• کسب رتبه دوم در ششمین جشنواره هنری آب، تهران، اردی بهشت ماه 1389