مطالعه ای در تقویت دید و تربیت نگاه در عکاسی

مطالعه ای در تقویت دید و تربیت نگاه در عکاسی

یکی از بحث های رایج در میان اهالی دوربین عکاسی و سفرهای عکاسی  همین موضوع: « مطالعه ای در تقویت دید و تربیت نگاه در عکاسی » است.
موضوعی که کم و بیش اغلب ما در میان نشست ها و گفت وگوهای عکاسانه آن را شنیده ایم و شاید! لحظاتی هم به فکر فرو رفته ایم که این بحث یک موضوع وقت گیر برای این جلسه است که زمان بگذرد؟ یا به واقع یک شیوه صحیح در ساختار تفکیک میان دو نیروی درک بصری است که یکی در سطح می ماند و دیگری این حس و قوّه را تا سرحدّ امکان پیش می برد؟
به یاد بحث جالبی كه سه سال پیش، هنگام صرف ناهار با دوستان عكاسم داشتم، افتادم، زمانی كه اولین سفر عكاسی ام را از منظره های با شكوه ایسلَند انجام دادم.
از یك عكاسی لذت بخش به محل سكونتمان برگشته بودیم و مشغول خوردن ناهار و نوشیدنی بودیم و گفت وگو می کردیم و می خندیدیم كه بحث دوستانه ما به سمت و سوی عكاسی رفت، بعد از یك بحث كسل كننده و اجباری درباره ی وسایل جانبی دوربین عكاسی، به بحث درباره ی موضوع های جالب تری رسیدیم.
موضوع هایی مانند: نور، برنامه ریزی در سفرهای عکاسی، شرایط تطبیق با برنامه سفر عکاسی، نقش فرد در اجرای برنامه گروهی، وظیفه فرد و گروه در قبال هم، تاثیر مقصدهای مسافرتی و ماجراجویی های شخصی مان در عکاسی و … یكی از همراهان خوش بیان و اهل مزاح، عاقل، خوش سفر كه اهل کشور هلند هم بود، یك اظهار نظر جالبی كرد كه به شدت مرا تحت تاثیر قرار داد.
او با ذوق و لذت، موضوع منظورش را با آب و تابی ویژه بیان كرد و من آن را برای تان نقل می كنم:
« شگفت آور است كه عكاسان چگونه می توانند برای عكاسی به مكان های مشابه و در زمان های مشابه سفر كنند و با عكس های كاملاً متفاوت و مختلف بازگردند»
وقتی این جمله را گفت، می خندید و اظهار نظر او لبخند و تأیید گروه را به همراه داشت و به طور قابل توجهی گروه را یك سكوت با نگاه های مبهوت فراگرفت و بحث به سرعت به سمت دیگر موضوع های عكاسی رفت.
آنچه این دوست هلندی مان اظهار كرد، نه تنها جالب بود بلكه یک واقعیت انکارناپذیر بود، یك واقعیتی كه اساس آن، بهترین مثال ممكن برای فرآیند تجسم و خیال و تصوّر است. به طور دقیق تر، سازه های منحصر به فرد هنرمندانه تحت تاثیر تجربه های مختلفی در طول زندگی شكل گرفته اند و احتمالا تحت تاثیر احساس غالب در زمان گرفتن عكس بوده اند.
یك صحنه یكسان، ولی نگاه های متفاوت، برداشت های متفاوت، عكس های متفاوتی را خلق می كند. در طول سال های بعد از آن بحث؛ هنگام ناهار، به این سوال فكر كرده ام كه ” چگونه عكاسان مشابه به سمت سوژه های یكسان سفر می كنند و با عكس های مشابه یا متفاوت برمی گردند؟ ” در اصل، این كار هیچ مشكلی ندارد. عكاسی كردن از موضوعات مشابه و با عكس های متفاوت و جذابتر برگشتن، همیشه یک چالش بوده است پاسخ به این پرسش برای من كاملاً مشخص شد، « بایستی نگاهم را تغییر دهم ».

  • تپه های شنی ALgodones
    چندین بار تپه های شنی در جنوب كالیفرنیا را، كه از تپه های شنی Kelso در منطقه حفاظت شده ملی Mojave تا تپه های شنی Mesquite flat در بوستان ملی درّه مرگ، امتداد دارد، رفته ام و پیاده روی و عکاسی كرده ام.

یك منطقه از تپه های شنی هست كه تا آن روز كشف نكرده بودم، تپه های شنی Algodones، منطقه وسیع شناخته شده برای تفریح و سرگرمی ماشین های كویرنوردی.

به هر جایی می رفتم به محل اتصال و برخورد نور و زمین دقیق نگاه می کردم و در پی كشف مكان جدیدی بودم و از آنجائی كه برای رسیدن به این تپه ها 2 تا 3/5 ساعت با سرعت حرکت ماشین، از درب خانه ام در San Diego تا آنجا راه هست، تصمیم گرفتم این كار را با همه مخاطراتی كه دارد انجام دهم. سه ماه پیش، یك سفر كوتاه و دو روزه به این تپه های شنی داشتم تا از این سرزمین به شیوه ای كه تاكنون اینگونه ندیده بودمش و با احساس و خلاقیت كافی عكاسی نكرده بودم، دیدن کرده و عكاسی كنم.
ابتدا با خودم در مورد موضوع و چگونگی برخورد با آن مکالماتی را داشتم و سپس با یك هدف مشخص و روشن شروع به دیدن و مکاشفه و عکاسی كردم، كشف نور، سایه ها و كنتراست برای ایجاد یك تغییر جدید در ساختار تعریف از موضوع یا نگاهی تازه به یك موضوع آشنا و تعریف شده برای دید و ذهنیت درونی ام.

اگرچه می دانستم، منظره ای كه در آن منطقه به آن وارد خواهم شد (Obsorne overlook off Hwy) در آن زمان ویژه از فصل سال (اوایل زمستان) بدون شك و تردید، با ردِّ چرخ ماشین های صحرایی تخریب شده است. من خیلی نگران این موضوع نبودم، علاقه من، عكاسی از یك منظره بكر نبود، بلكه بیشتر كشف نور، سایه ها و بافت ها و الگوها بود، وقتی صحنه را ارزیابی كردم، به سرعت به آبستره هایی كه می توانستم به طور بالقوه بسازم علاقه مند شدم ( با، یا بدون رد چرخ ها حتی).
با توجه به ذائقه ی هنری ام در آن زمان، به طور معقولی حس خوبی درباره ی نمادها برای گرفتن تصاویر جالب داشتم.
تنها سوال ذهنم این بود كه: در لحظه قطعی باز شدن زمان عبور نور در میان دو پرده شاتر، چه موضوع های ویژه ای ظاهر خواهند شد و چه تصویری بر سطح حساس شکل خواهد گرفت؟

تپه هاي شني Kel So Mamiya 7II, 43 mm f/4.5 , Fuji chrome Velvia 50

 

تپه های شنی Mesquite flat Nikon D800 , 100 mm  f/2.8 E series

هر زمان كه عكاسی از یك منظره خاص را شروع می كنم، یكی از این دو ایده را در اختیار دارم:
نخست: یك موضوع خیلی ویژه را از آنچه كه علاقه دارم در نظر می گیرم، موضوعی كه درباره ی آن جستجو كرده ام و همه آن چیزی كه برای طبیعت مادر نیاز دارم، فراهم كردن نور برای به انجام رساندن یك فرآیند تجسمی است.
و یا اینكه: با كیفیت ویژه ای از نور شروع می كنم برای چیزی كه مطمئن هستم اتفاق خواهد افتاد، البته هنوز یك موضوع خوب تعریف شده در ذهن ندارم. پس براساس نور، یك موضوع را بر اساس حال و احساسم در لحظه جستجو خواهم كرد. از نظر من، هر دو روش همزمان نمی تواند قابل اجرا باشد. هرعكسی كه گرفتم یكی از این دو روش اهمیت بیشتری داشته است. برای گرفتن این عكس روش دوم را انتخاب كردم براساس گزارش های هواشناسی، با اطمینان خاطر بالا می دانستم كه نور مطلوب فراوانی (كه دارای یك جهت، كنتراست بالا و زیر یك آسمان پاك است) خواهم داشت. اما موضوع ویژه ی من، كه بایستی در لحظه اتفاق بیافتد، مثل اینكه چیزی را ناگهانی یا بصورت تصادفی ببینید و متوجه شوید.

برای گرفتن عكس های زیر، از فیلم سیاه و سفید panchromatic كه یكی از ابزارهای مورد علاقه ام است استفاده كردم. به استثنای یكی از عكس ها، از یك دوربین 35 میلی متر استفاده كردم كه یكی از وسیله هایی است كه ترجیح می دهم در شرایطی كه نور به طور سریع تغییر می كند، یا جایی كه دوست دارم موقعیت و تركیب بندیها را سریع تغییر دهم و یا در یك زمان كوتاه از نوردهی چندگانه بهره ببرم، از آن استفاده كنم. واضح است برای عكاسان منظره كه سیاه و سفید عكاسی می كنند، كنتراست، وضوح و سادگی بسیار مهم است.

برای كنتراستی كه در نظر دارم از یك فیلتر قرمز، كه یك وسیله كلاسیك در عكاسی سیاه و سفید است استفاده كردم. به استثنای یكی از عكس های زیر، از یك استراتژی نوردهی استفاده كردم كه روشنایی های قوی ای كه با سایه های عمیق متعادل می شود را برای ایجاد كنتراست و عمق وبُعدِبافتِ موضوع تولید خواهد كرد و یك حس جذاب و رازآلودی را به یك منظره می دهد. در همه ی این عكس ها از یك لنز با فاصله ی كانونی زیاد كه پرسپكتیو را محدود و فشرده می كند استفاده كردم.
یك مكث كوتاه، ارزش این را خواهد داشت تا رابطه ی بین جهت نور و بافت را توضیح دهیم. اگرچه قطعاً یك مقاله اختصاصی در آینده، بیشتر ارزش توجه خواهد داشت.

در مجموع چه یك هنرمند عكاس باشد یا نقاش یا طراح، بافت ها به بهترین شكل با دو جهت تابشی نور آشكار می شوند. تابش از كنار و تابش از پشت. برای عكاسان منظره، نوری كه از كنار از روی یك منظره عبور می كند یك ابزار مهم برای آشكارسازی بافتها و دادن شكل و بُعد به منظره بوده است، اگرچه نور پشت نیز همین كار را -تا حدّی- می تواند انجام دهد.

برای عكس نخست، در اواسط صبح تركیبی از بافت های زبر و نرم را تجسم كردم، وقتی كه خورشید بالاتر آمد، اشكال و عمق سایه ها رفته رفته نمایان شدند. در میان فرورفتگی ها و عمق سایه ها در تپه های شنی، بینی یك انسان در پایین یك قاب را می توانستم تصور كنم. ولی غیرطبیعی بود، حواسم را در آن لحظه متمركز كردم و احساس كردم كه مجبورم دكمه پرده شاتر را فشار دهم.

Nikon F6, Nikkor 70-200mm f/4 G ED VR, Adox CMS 20 II

برای عكس بعدی (نخستین نوردهی من در صبح) خورشید شروع به نمایان كردن كوه های شكلاتی و مناظر كرده بود همانطور كه پیش تر هم اشاره کردم و درباره عکاسی منظره صحبت كردم، حسی از یك زیبایی ترسناك و رازآلود را احساس می كردم و یك داستان موهوم و رازآلود از آن منظره.
دوباره اَشکال و فرم های صورت انسان را دیدم و همانطور كه كنتراست افزایش می یافت، آن را بیش و بیشتر احساس می كردم.
نور كه به شدت یكسویه و كنتراست زا بود با زاویه 90 درجه از روی موضوع عبور می كرد و سایه های بلند و عمیق ایجاد می كرد. در آن لحظه قطعی، نور، سایه ها و احساس چیده شده بودند و دوباره احساس كردم كه مجبورم دكمه شاتر را فشار دهم. انتظار برای دیدن این نگاتیو ویژه برروی میز نور بی اندازه لذت بخش بود شبیه احساس و تجربه دوباره یك اتفاق دوست داشتنی با نور است. پیوستن دوباره به آن روزها … بسیار شگفت انگیز بود.

Nikon F6, Nikkor 70-200mm f/4 G ED VR, Adox CMS 20 II

همانطور كه خورشید بالاتر می آمد، و من همچنان تحت تاثیر یك حس انسانی كه از درون مناظر حس می شد، قرار گرفته بود و با آن احساس، حركت می كردم. همانطور كه منظره را بررسی می كردم، موضوع بعدی را نیز جستجو می كردم . چشم هایم، مجموعه ای دیگر از فرورفتگی ها منحنی ها و فرم ها را دید. در آن لحظه ذهن من فرم هایی از یك نیم تنه انسان را کشف و تفسیر می كرد. در میان تابش و نمایش نور و سایه ها، فراز و فرود ها و پستی و بلندی های جای جای بدن انسان را می شد جستجو کرد و دید. شانه و گونه و رخ و شکم و عضلات اندام فوقانی و تحتانی و تمام تن را می شد در محیط گشت و دید و یافت و ثبت کرد. ولی باز هم همان پرسش را از خودم داشتم که چرا باید چنین مکاشفاتی را که در ذهن و نگاه و دید من شکل می گیرد ثبت کنم؟ این ثبت ها قرار است در کجا ارایه شوند و به کدام دیوار بیاویزند؟ در کدام قاب بنشینند؟ کدام نگاه را نوازش کند و بسیاری از سوال های دیگر..
سر می گرداندم و چشم می چرخاندم و هر چه می دیدم زیباتر از قبل بود و بلکه بسیار زیبا بود. یك جلوه غیرطبیعی دیگر بود و به درستی که تمام اینها مخلوق یک تابش صحیح و نوردهی دقیق و تجسّم احساس بود.
كیفیت و جهت نوری – كه از بالا و كنار عبور می كرد – موجب ایجاد اشكال، تصاویر سه بعدی و آشكار شدن بافت های خوب روی تپه های شنی می شد. با اینكه من در مسیر مستقیم نور عكاسی می كردم كاهش كنتراست بخاطر روشنایی های خیره كننده، مانع از انجام كار من نشد. همانطور كه می دانستم، آنچه كه با ذهنم می دیدم نمی توانست شاهدی از جهت دیگر نور باشد .

Nikon F6, Nikkor 70-200mm f/4 G ED VR, Adox CMS 20 II

از زمانی كه تپه های شنی و (سواحل) را در طول چهار سال گذشته عكاسی می كنم، فهمیدم كه موقعیت های جذاب بالقوه واقعاً ممكن است، مقابل ما قرار نگرفته باشد، اما در واقع در زیر پاهای شما باشد.
دوباره، اگر نور تابشی، از كنار یا در مقابل شما باشد، با بررسی دقیق از داخل كارت تركیب بندی، پتانسیل ذهن برای دیدن الگوها و آبستره ها می تواند جذاب باشد، همانطور كه در دو عكس زیر نشان داده شده است.

Nikon F6, Nikkor 70-200mm f/4 G ED VR, Adox CMS 20 II

Nikon F6, Nikkor 70-200mm f/4 G ED VR, Adox CMS 20 II

در مقایسه با فاصله نزدیك و تمام تجریدهای پیش رو و آبستره های محیطی، دوباره با بررسی دقیق منظره ها و نور، از داخل كادر و تركیب بندی با یك لنز و فاصله كانونی بلند، حتی یك صحنه دوردست، ممكن است خودش را به صورت یك اثر شکل گرفته و در انتظار کشف، مقابل نگاه بنشیند و با لذت بخشی فراوان از بازی نور و طیف سایه ها و بافت ها نقش نمایی کند و حسّی از مینیمالیسم را انتقال دهند .

Nikon F6 , Nikkor 70-200 mm  F/4 GEDVR , Adox CMS 20 II

آنچه كه از آن لذت می برم، سایه های عمیق بلند در مناظر است كه پتانسیل دریافت احساس های متفاوت و تفسیرهای فیزیكی از منظره را دارد.
از یك پرسپكتیو احساسی، آن طور كه توجه كرده ام، سایه های عمیق می تواند حالتی از جذابیت، رازآلودگی درام و احساس انتزاع و تجرید را برانگیخته كند. یك پرسپكتیو فیزیكی می تواند، شكل، عمق و بُعد به یك منظره بدهد.
حال بیایید و دو عكس بعدی ام را مشاهده کنید تا برای تان از زاویه ای دیگر دریافت یک حس را تشریح کنم:

Nikon F6 , Nikkor 70-200 mm  F/4 GEDVR Adox CMS  II

Nikon F6 , Nikkor 70-200 mm  F/4 GEDVR ,Kodak T-Max 100

عكس نخست نشان می دهد كه چگونه سایه های عمیق حسی از عمق و رازآلودگی به منظره داده است، در حالیكه در عكس دوم – پس از اینکه خورشید، هنگام صبح در ارتفاع بالاتری در آسمان بود گرفته شده است – سایه های به شدت كاسته شده را نشان می دهد كه متاسفانه یك حس خسته كننده بعلاوه یك حس تخت از عمق را به ما می دهد . یك موضوع، یك پرسپكتیو با نور متفاوت، دو عكس كاملاً متفاوت از لحاظ احساسی و فیزیكی و نمایی و عینی ایجاد می كند.

اگرچه یك دوربین قطع بزرگ نخستین انتخاب ابزار من تحت شرایط تغییرات سریع نور نیست، یك دوربین قطع بزرگ 5×4 اینچ با خودم آوردم بخاطر اینكه هم اهل ماجراجویی های عکاسانه بودم و هم احساس می كردم به آسانی می توانم یك موضوع مناسب برای نورسنجی های دوگانه برای ثبت و عکس پیدا كنم.

برای عكس بعدی كه آخرین عكسی است كه در این سفر گرفتم به دنبال تپه های شنی شمال HWY(منطقه ای كه برای ماشین های صحرایی ممنوع شده است) نبودم و منطقه ای از تپه های شنی كم ارتفاع (تقریباً هم سطح با سطح دریا) پیدا کردم که از جایی که نور هنگام طلوع خورشید با یک زاویه کوچک به آن برخورد می کند و به طور بالقوه ای بافت های جذاب و سایه های عمیقی را آشکار می کند. در هنگام غروب، نور تونالیته های دلپذیری بر روی شن ها ایجاد می کرد و با گذشت زمان جذابتر می شد.

این عکس دیگری بود از جائیکه « من آن را با تمام حواسّ خود احساس کردم » .
بعد از اینکه با کارت ترکیب بندی، ترکیب بهتری ایجاد کردم و آن را بر روی شیشه مات تطبیق دادم، خط منحنی کاملا شارپ و واضح، احساسی از دو دنیای جدا از هم را در دو عکس به بیننده انتقال می داد.

Ikeda  Anba 4×5 , Nikkor – M 300 mm F/9 , I 1ford  Delta 100

از آنجائیکه هدف من از این نوع دقت در موضوع و عکاسی ویژه، سعی در هرچه صحیح تر دیدن و عکاسی از محدوده وسیعی از طیف تونالیته ها و حفظ جزئیات سایه ها بود، به عمد از فیلتر کنتراست استفاده نکردم (صافی هایی نظیر: قرمز، نارنجی، زرد یا سبز) چون چنین فیلتری مانع عبور نور آبی می شود و جزئیات سایه ها را کاهش می دهد.

هرچند از فیلتر UV که مانع عبور اشعه UV می شود استفاده کردم. به طور خلاصه، از نظر فنی سایه های قسمت راست میانی قاب را به صورت اندازه گیری شده در نظر گرفتم تا آنها را در Zone II حفظ کنم، ظهور فیلم را تا N+1 ادامه دادم تا کیفیت بالا و به دنبال آن محدوده کنتراست کلی سطح تصویر را افزایش دهم.

اما اگر بپرسید که به طور کلی نورسنجی و نوردهی من در طول عکاسی و یا در طی این سفر چگونه و به چه شکلی بود بایستی پاسخ دهم: نوردهی مورد علاقه من به این صورت بود که: یک محدوده از تونالیته دلپذیر از وسعت سطح عکس را که سرشار از بافت های موهوم و حسی رازآلود باشد را انتخاب و محاسبه می کنم. سعی ام این است که با این سنجش و ثبت، هیجان کمتری را در عین دقت و زیبایی بیشتری نسبت به عکس های قبلی به مخاطب و بیننده عکس های ام، انتقال دهم.

نتیجه گیری :
در آخرین گفتگویی که با Howard Bond داشتم، کسی که این امتیاز را دارم که هرچند وقت یکبار درباره ی هنر، عکاسی و تاریخ با او صحبت کنم، ایشان اظهار می کردند: « بسیار شگفت انگیز است که متوجه شوید، زمانی که عکاسی می کنید، چیزهای زیادی در ذهن شما اتفاق می افتد » این اظهار نظر به اندازه ی اظهار نظر آن مرد نجیب هلندی، بخاطر دلایل مشابه، مرا تحت تاثیر قرار داد.
فرآیند اصلاح کردن یک دیدگاه، تغییر شیوه ثابت از تفسیر یک منظره یا بطور متفاوت فکر کردن، برای یک هنرمند یا عکاس خیلی هم ساده نیست. هفته ها تفکر، تصحیح و پیشرفت در یک هدف و دیدگاه ویژه و مرتبط ساختن آن با یک نور مناسب، مرا قادر ساخت تا عکس هایی بگیرم که معنا و احساسی متفاوت از عکس های اخیرم با همین موضوع داشتند .
برای عکاسانی که تفکر می کنند، فرآیند تجسم فکری و گمانه زنی های خیالی و صورتگری های پیش از ثبت با احساس و باور به آن آغاز می شود و بقیه آن به عهده نور و مهارت عکاس است.
نشریه: photographylife
نویسنده: Rick Keller
مترجم: اعظم حشمتی
ناظر فنی: ابراهیم باقرلو





نظرات (1)

  • عرفانه سعیدیان

    |

    مقاله بسیار خوب و مفیدی بود.نگاه عکاس برای رسیدن به یک ثبت موفق را تقویت میکرد. خطوط پر رنگ در مقاله به خوبی انتخاب شده بود .نتیجه گیری قابل قبولی هم در مقاله دیده میشد.ترجمه مقاله هم به خوبی مفهوم را به خواننده منتقل میکرد و من را دچار سردرگمی نکرد.

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید