پیام دکتر شفائیه در افتتاحیه دومین جشنواره عکس فیروزه تبریز

دکتر هادی شفائیه طی گفتگویی تلفنی در مراسم افتتاحیه دومین جشنواره عکس فیروزه تبریز برای عکاسان حاضر در سالن و مسئولین فرهنگی، هنری شهر تبریز به صحبت پرداخت و با خیر مقدم به میهمانان این جشنواره و ابراز احساسات به وطن خود، نکاتی را با عکاسان و حاضران در میان گذاشت که  ستاد اطلاع رسانی دبیرخانه متن این مکالمه را چنین اعلام کرده است:

ساربانا بار بگشا زشتران
شهر تبریز است و کوی دلبران

خوش آمدید و صفا آورید.
درود بر شما.

این بار در مقام میزبان با شما میهمانان گرامی سخن می گویم.پیام دکتر شفائیه در افتتاحیه دومین جشنواره عکس فیروزه تبریز

امیدوارم که در شهر من ساعات خوب و پر بار داشته باشید. متأسفم که با شما نخواهم بود.
پس از سی سالی که از آنجا دورم با دیدن عکس هایی از نقاط مختلفش شهری بیگانه به نظرم می رسد.
دیگر آن تبریز نیست که زنده یاد «دکتر حمید نطقی» در سال های تحصیلی دبستانی مان گفته بود شش ماه پای در گل و شش ماه خاک بر سر.

با وجود این آنچه از آن روزگار به خاطر دارم برایم بسیار زیبا است.
من به تبریز عشق می ورزم. آنجا شهر من است.

هر لحظه از دورانی که در آنجا بر من گذشته، شیرین ترین خاطرات ام است که چندی است به نوشتن آن مشغول ام.با اینکه بیش از 200 صفحه نوشته ام، هنوز در تبریزام. دلم به ترک و خروج از آنجا رضایت نمی دهد.

باید بگویم که امروز دیگر آنجا را نمی شناسم. تبریز امروز با آنچه نخستین 18 سال زندگی ام را در آن به سر برده ام کاملا فرق دارد.

در جایی که آن زمان باغ و باغچه بوده، امروز آسمان خراش روییده. محلی که در آن تاریخ سالن تئاتری زیبا و یک اثر هنری وجود داشت امروز آسفالت شده. جایی که آن روزها «جوازخانه» گفته می شد و عبور و خروج از آن، داشتن جوازی چون گذرنامه لازم داشت و تا رسیدن به آن نقطه می بایست چندین کیلومتر از میدان شهرداری دور شد، از کارخانه ریسندگی زیست بافت و باغ مشهور «پیکریه» که تفرجگاهی دلگشا و محل پیک نیک بود، گذشت تا در کنار جاده باریک و خاکی به یک ساختمان دو اتاقی رسید.
در برابر این ساختمان یک زنجیر کلفت از یک سوی جاده تا سوی دیگر، راه را بر عبور می بست که پس از ارائه ورقه جواز، پاسبانی زنجیر را برای عبور شل می کرد. این نقطه که آن روزها پایان شهر بود شاید امروز مرکز شهر باشد و چه ها و چه ها. نمی دانم سروده شاعری که گفته:
ای اولان حُسنوه تاریخ بویی عنوان تبریز
گویموسان هامی اوز حسنوه حیران تبریز
امروز تا چه حد صحت دارد؟

امید و آرزو و اینکه فراسوی آن باشد زیرا که دلخواه من سروده شاعر دیگری است آنکه می گوید: حیات، دوغما دیارین تورپاغیندا گوزل دیر…
بوسه بر آن خاک.

در این لحظه خودم را در کنار شما احساس می کنم. از شهرداری تبریز بزرگ برای برپایی چنین مراسم عظیم و جالب و باشکوه، قابل تحسین و تقدیر در حد خودم سپاسگزارم و سپاسگزار مضاعف خواهم بود اگر نسبت به تابلوی نام کوچه شفائیه توجه لازم را مبذول دارند.

در شماره 271 ماهنامه عکس که یک هفته پیش به دستم رسید گزارشی از اولین جشنواره عکس فیروزه را خواندم که در جایی نوشته شده بود: «هرچه به دنبال تابلوی خیابان هادی شفائیه در حوالی منزل قدیمی او گشتیم اثری از آن نیافتم.»

اولا آن منزل مسکونی یک طبقه که در کوچه پشت باغ امیر بود در طرح تعریض و تبدیل آن به خیابان عارف کوبیده شده و از میان رفته است. همچنان که از ساکنین و همسایگانان که شخصیت های مهمی در تاریخ بودند کسی نمانده است چون کلنل محمد تقی خان پسیان، یحیی آرین پور، اعتصام السلطنه و دخترش پروین اعتصامی، سالار منظم و چند تن دیگر که نامشان فراموش ام شده است.
ثانیا هیچ وقت خیابانی به نام هادی شفائیه وجود نداشته است من کسی نیستم که نام ام ارزش خیابانی داشته باشد. آنجا که به نام کوچه شفائیه پلاک شهرداری دارد (کوچه ای در میدان دانشسرا) دیوار ساختمان سنگی بزرگی است که یکصد و چند سال پیش به دست عثمانی ها ساخته شده و فروشگاه بزرگ زنجیره ای بوده با شعبات دیگر در فرانسه و اکثر شهرهای امپراطوری عثمانی که هنوز شعبه ای از آن در بغداد برجاست. با رفتن عثمانی ها از ایران و آذربایجان و خالی ماندن ساختمان مذکور اولین مستأجر از دو دهانه آن برای تأسیس اولین داروخانه تبریز، پدرم بوده که خود نخستین داروساز تبریز بود.

او یکی از روشنفکران نیک نام و مشاهیر تبریز بود. در مبارزات مشروطه و آزادی خواهی علیه استبداد از همرزمان ستارخان بود. یک روز که کلکسیون عکس های مربوط به مبارزات مذکور شادروان، یحیی ذکاء را تماشا می کردم، دو عکس دیدم که بر بالای آنها نوشته شده بود: «دسته تفنگ داران محله سرخاب». این عکس ها در حیات بقعه سید حمزه که اکنون بقعه مقبره الشعرا نیز در آنجاست گرفته شده در میانه ردیف اول پدرم را که قطار فشنگ بر شانه و تفنگ به دست دارد شناختم، دوش به دوش برادرش. در عکسی دیگر در همان محل به حالت نشسته به یک زانو تکیه داده است. عکس اول در کتاب تاریخ مشروطه چاپ شده است.

منت دار خواهم بود اگر برندگان جوایز جشنواره در پای آن یک عکس گروهی بگیرند و مزین به امضای خود برایم بفرستند، یادگار گرانقدری خواهد بود.
در پایان مراتب تشکر و امتنان بیکران خود را به تک تک فرزندی مقامان و مسئولان انجام وظیفه سنگین، خطیر، پر مسئولیت برقراری جشنواره تقدیم می کنم.
به امید ادامه و برقراری جشنواره در سال های آینده.
پاینده و برقرار باشید.
ساغ اولون چوخ یاشایین.


admin

Nam non diam eros, vitae dictum erat. Praesent lacinia diam vel mi sodales molestie? Pellentesque habitant morbi tristique senectus et netus et malesuada.



دیدگاهتان را بنویسید