یادداشت عکاس پیرامون نمایشگاه عکس « این شهر صنعتی است »

نمایشگاه عکس « این شهر صنعتی است » چندی پیش در شهر اراک گشایش یافت و با وجود درج خبر این نمایشگاه و گذشت چند روزی از گشایش این نمایشگاه عکس ، متنی با عنوان « تأملی بر ترجمان حسی و بصری یک نمایشگاه عکس » در پایگاه عکس چیلیک منتشر شد.
برگزاری نمایشگاه با هدف نمایش دغدغه عکاس پیرامون آسیب ها و خدشه های زیست محیطی شهر اراک با ابزار دوربین عکاسی به مثابۀ رسانه ای موثر می تواند با سعۀصدر عکاس و منتقد و مخاطب به بار بنشیند.
یادداشتی بر نمایشگاه عکس سید مهرداد شریفی با عنوان « این شهر، صنعتی است » به قلم عکاس به دفتر رسانه پایگاه عکس چیلیک رسید که نشر آن مطابق با: وظیفه صنفی و اصل رعایت حقوق برابر صورت می پذیرد.
باشد تا این روح پذیرنده و ظرفیت مبتنی بر باور و نه تنها یک ماسک موجه، در روند صحیح سایر فعالیت های عکاسی و برگزاری نمایشگاه و آداب نقد و توجه و تکامل مرضی رضای نگاه مخاطبین و عقلای جامعه عکاسی باشد و در نهایت مورد تایید همگان قرار گیرد.
———————————————————————————————————————————————————————————————————————

عکاسی مستند اجتماعی ، درد مشترک
مهرداد شریفی - « این شهر صنعتی است »با خویشم سخن می­ گویم، خویشی که بازتابش تویی، تو برادر و خواهر عزیزی که با هم در یک آسمان زیست می­ کنیم و در یک هوا نفس می­ کشیم، با خود سخن می­ گویم و تمامی وجودم می­ لرزد که منیتی که مرا احاطه کند و آن­چنان در بازیچه­ های دنیویش غرق شوم که دچار بیهودگی گردم، با تو سخن می­ گویم که انکسار تمام منی و هر نفسم و عملم را نمودش در تمامی تو و امثال تو می­ بینم …

بر خود می­ لرزم از آنچه نباید باشم…
با تو برادر عزیزم سخن می­ گویم که تو عینیت منی و من عینیت تو … بر خویش گوشزد می­ کنم که در وادی سخت و حساسی وارد شده­ ام، وادی که فراتر از منبر است؛ در مقام بازیگر رسانه­ ای که مخاطبان گسترده­ ای دارد و دنیای عجیب امروز این گستردگی را، فراتر از حد تصور کرده است، از گلویی که خداوند مرحمتم کرد می­ خواهم فریاد بزنم، حنجره­ ای که خداوند لیاقت داشتنش را بر من اعطا فرمود…
مهرداد شریفی - « این شهر صنعتی است »برادرم! کارم دشوار است، سنگین است، حساس است، دریای مواجی است که جانی اهل خطر می­ طلبد… با خویشم، با تو دوست و رفیقم و با تو برادر و خواهر عزیزم سخن می­ گویم، ما همه یک گلوییم، یک حنجره­ ایم، یک فریادیم، یک صداییم، یک دین ایم و دارای یک وطن ایم…

با تو سخن می­ گویم که رسالت خطیری به نام «هنر» بر گردنمان است؛ رسالتی که موهبت خداست؛ باید به هوش و محکم باشیم که قدمی سست و اشتباه برنداریم که مخاطب داریم و مخاطبان گسترد­ۀمان انسان­ هایی با هوش و با ایمانی هستند که به پای این خاک محکم و استوار ایستادند، جان دادند و از ذره­ ذره­ اش دفاع کردند…
برادرم! به خدای مشترکمان کارمان سخت و حساس است، که اگر اشتباه کنیم خداوند از حقش ممکن است بگذرد ولی از حق بنده­ هایش خیر …

با تو برادر و خواهری سخن می­ گویم که دوربینت بر دوش است و با بیرقی بنام عکاسی مستند­اجتماعی ، می­ خواهی درد بشری را به تصویر بکشی… عنوان پر طمطراقی که داعیه­ ی درد مردم را دارد و عکاسش خود را کارشناس و کاشف دردمندی انسان ! … عکاسی که داعیه­ ی دریافت فرآیندهای اجتماعی و جامعه­ شناختی را دارد و خود را پیراسته و آراسته کرده که تلالو دریافت درد هم نوعش را حس کند و آن را باز بتاباند تا دیگرانی که شاید آن را ندیده­ اند باز بینند…
مهرداد شریفی - « این شهر صنعتی است » برادرم! رسالتمان بس سنگین است و پر خطر… با تو برادری سخن می­ گویم که هم نوعمی، هم وطنمی، همشهری­ امی …
با تو برادری که شعرا، خاک درگه شدنش را شرط وصال دانستند، با تو سخن می گویم که مسیرمان سخت است و دشوار، اگر مرد راه نیستیم نباید برویم…
برادر خوبم! با تویی سخن می­ گویم که از این همه­ گونه ­گونه های هنری، عکاسی را انتخاب کرده­ ایی و از همه خاص­تر گونه­ ی “عکاسی مستند اجتماعی” را، با خویش مرور می کنم که هیچ وقت فراموشم نشود که عکاسی فقط دوربینی نیست که بر خود می آویزم و یا کلاه کجی که بر سر می­ گذارم و یا الفاظ و  واژه­ های غریبی که نشان از درک و فهم بالاتر من دارد به زبان آورم…
بر خود گوشزد می­ کنم که دیدن کاستی­ های دیگران به شرطی خوب است که راه تشخیص را برمن هموار کند و بتوانم سره را از ناسره باز شناسم، مگر می­ شود درست از نادرست تشخیص داد وقتی روح و جانمان صیقل نباشد، بر خود تکرار می­ کنم گفتن کاستی­ هایی که به برادرم می گویم اگر در راه رشد او نباشد حدیث نفس من است…
بر خود بارها و بارها می­ گویم اگر نقدی از اتفاقی بکنم در حد توان نسبی­ ام آن را بازشناسم؛ کمی با کفش­ های او در محیط پیرامونی اش راه بروم و اگر می­ خواهم چیزی را بفهمم چشمانم را بیشتر باز کنم و از هاله­ های ژستی و متکلفانه­ ی پیرامونم فاصله بگیرم و آنگاه دوبار، دوباره و دوباره باز نگرم…

مهرداد شریفی - « این شهر صنعتی است »برادرم! تو قطعه­ ای از وجودی من و امثال منی هستی که در شهری زندگی می­ کنی که هوایش، همان هوایی است که من و مردمانش نفس می­ کشیم، خاکش همان خاکی است که هر دو بر رویش راه می­ رویم و شاهد طلوع و غروب یک آفتابیم، برادرم! با تویی سخن می گویم که عین منی پس باید دردمان یکی باشد…

نمایشگاه عکس “این شهر، صنعتی است” بهانه­ ای بود برای درک بهتر و بیشتر و همدردی با نوع بشری که در واحد خاصی به نام یک شهر، شهروند شده­ ایم…
عکاسی در این نمایشگاه بهانه­ ای بود برای فریاد درد مشترکمان، شاید اگر زبان بهتری که برای فریاد کردن آن داشتم از آن بهره می­ بردم، در این راستا دو اثر مفهومی نیز(ویدیو و پرفورمنس آرت) در کنار نمایشگاه مکمل آن بود، عنوان این نمایشگاه به مصداق نخستین لقبی که به استان می­ دهند شکل گرفته، عنوان صنعتی در لوگوی -نشان- آن بصورت واژگون، دلیلی بر توسعه واژگون و نامتوازن آن دارد؛ در این فرآیند دلیلی بر القا­گری و یا هر اصطلاحی دیگر نیست، چون با تمام کاستی­ های ام سعی کردم درد را لمس کنم و بازخورد آن را در مخاطب دیدم…
مهرداد شریفی - « این شهر صنعتی است » در این چالش محدویت­ های بسیاری پیش رویم بود، در محیط­ صنعتی و کارخانه­ هایی که گفتن کاستی­ هایشان را برنمی­ تابیدند و اجازه­ ی عکاسی نمی­ دادند، محدودیت­ های عکاسی از بیماران و کودکانی که هم والدینشان راضی به این موضوع نبودند و هم بنده در معرض عموم قرار گرفتنشان را تاب نمی­ آوردم و اگر تک­ عکسی از نوجوان بیمار روی تخت بود به خواست خود او بود که آن نیز واضح نبود، چه بسیاری که از خطرات برگزاری این نمایشگاه برحذرم داشتند… چهره­ ها­ی بسیاری از شخصیت های عکس­ها تعمدی با انتخاب زاویه­ ی خاص کاور -پوشانده- شده بودند، چه بسیار مخاطبانی که معترف بر این بودند که نوشتاری که بر روی دیوار نمایشگاه بود و بر آن نوشته شده بود «به این عکس­ها گوش کنید»؛ «هم گوش کردند، هم دیدند و هم بوییدند» و چه بسیاری که گفتند «چقدر این داستان برایشان ملموس است» و یا اتفاقات ساری و جاری آن را زندگی کردند، چه بسیاری که با بغض به اتفاق از دست دادن عزیزی اشاره می­ کردند و به گفته­ ی یکی از آن­ها انگار عکس پایانی نمایشگاه را بارها و بارها دیده است و پدر از دست داده­ اش را این گونه بدرقه کرده، چه بسیاری که تشنه­ ی بازگویی دردشان بوده اند، چه بسیاری که گویا با ورق زدن این داستان به ظاهر ساده، با اندوه، چهره­ ی غمگینشان را همراهی می کردم…

برادر عزیزم! بر من بود که درد مشترک شهرمان را بفهمم و فریاد کنم و اگر بتوانم ادای دینی هر چند کوچک به شهرم داشته باشم و آن را به تصویر بکشم، این سهم کوچک بود …

سیدمهرداد شریفی – ششم آبان ماه سال 1395 – اراک

منبع: پایگاه عکس چیلیک





دیدگاهتان را بنویسید