نمایشگاه عکس «روایت یک شاهد عینی» در گالری کینو اهواز

به مناسبت گرامی داشت هفته دفاع مقدس و همزمانی با سالروز رویداد تروریستی در رژه نیروهای مسلح شهر اهواز نمایشگاهی از آثار عکاسی فاطمه رحیماویان در گالری کینو شهر اهواز در حال برگزاری است.

به گزارش پایگاه عکس چیلیک در این نمایشگاه که با عنوان «روایت یک شاهد عینی» برپا شده است، تعداد 73 قطعه عکس رنگی و سیاه سفید (42 قطعه عکس رنگی در اندازه 10در15س.م و 31 قطعه عکس در اندازه های گوناگونی چون: 30در90، 30در45س.م و 40در60 س.م) از نگاه فاطمه رحیماویان با همکاری اداره کل ارشاد فرهنگ و اسلامی استان خوزستان و اداره کل امور اجتماعی و فرهنگی استانداری خوزستان به نمایش گذاشته شده است.

در متن استیتمنت مربوط به این نمایشگاه عکس به قلم عکاس آمده است:
روایت یک شاهد عینی صبح روز قبل از حادثه با آقای پدرام خو در مورد چگونگی برگزاری رژه صحبت کردم. در روز ۳۱ شهریور، ساعت ۶:۴۰ دقیقه صبح در محل حاضر بودم. به دلیل شوق و اشتیاق برای دیدن مراسم دو ساعتی زودتر از موعد برگزاری مراسم حاضر شده بودم. آن زمان به دنبال آقای موسوی نامی برای دریافت کارت شناسایی جهت دریافت کارت شناسایی می گشتم، بالاخره بعد از چندین بار تماس موفق شدم ایشون و پیدا کنم و کارت را دریافت، زیرا بدون کارت شناسایی اجازه عکاسی با دوربین حرفه ای نداشتیم.
دلیل حضور من در مراسم رژه علاوه بر شور وشوق فراوان و دیدن آن، عکاسی یادگاری از سربازان حاضر در مراسم بود.
در آن زمان من مشغول گرفتن عکس یادگاری از سربازان بودم، که با آمدن مسئولین، رژه ساعت ۸:۳۰ آغاز شد. اولین گروه های رژه از جایگاه عبور کردند، در آن زمان من در وسط بلوار در کنار گروه موسیقی که آهنگ مارش نظامی را می خوانند، مشغول عکاسی بودم. در هیاهو رژه ناگهان صدای تیر اندازی آمد، نگاهی به اطراف کردم دیدم همه چیز عادی است، با خودم گفتم شاید جز مانور رژه باشد به کارم ادامه دادم صدای تیر اندازی بعد از چند ثانیه قطع شد و صدای تیر اندازی دوم شدیدتر از تیر اندازی اول بود. ناگهان چند نفر فریاد زدن بخوابید، بخوابید؟!
من بهت زده بودم و نمی دونستم چه کنم، طبق عادت شروع به عکاسی کردم در حین عکس گرفتن، یک سربازی کنار چادر من را کشید و من در حین پایین آمدن چند عکس گرفتم، بعد از دو دقیقه با گروهی از سربازان به آن سوی بلوار رفتیم. برخی از خانواده ها و سربازان به کانال فاضلاب کنار خیابان پناه بردند برخی به سمت دیوار رفتند، در لحظه ای که مرا به سوی عقب و از محل دور از محل می بردن با خودم گفتم: بهتره برگردم ببینم اونجا چه خبره؟ در حین برگشت سربازان و کسانی که از کنار من رد می شدند، فریاد می زدند: بر نگرد! تیر می خوری… یک سرباز جلوی مرا گرفت و اجازه نداد نزدیک تر شوم، مجبور بودم از آن طرف بلوار عکاسی کنم، آن لحظه و بعد از آن هیچ وقت فکرش را نمی کردم آن اتفاق تلخ رخ دهد من شاهد اتفاق باشم و روزی عکس های من در رسانه دیده شوند و حتی بازتاب زیادی داشته باشد. آن لحظه حواسم به مردم بود، به سربازی که با وجود اینکه تیر خورده بود باز هم سعی بر نجات آدم های اطراف را داشت، از دیدن آن صحنه از خودم خجالت کشیدم که کاری نمی توانم انجام دهم، شروع به عکس گرفتن کردم
آن لحظه حواسم به زنان و خانواده هایی بود که به سمت من می آمدند و کنار من لحظه ای می ایستادن و از نگرانی وحشت شان می گفتند، آن لحظه سعی می کردم آرامشان کنم، من از محل حادثه دور بودم و از دور هر آنچه که در حال وقوع بود، می دیدم، اما بطور کامل شاهد جریان پیش آمده نبودم.
سربازانی را دیدم که با دستان خالی از با ارزش ترین دارایی خود که جانشان بود می گذشتند و سعی بر نجات جان هم نوع خود را داشتند. وقتی تیر به یک متری ما بر دیوار اصابت کرد دو سرباز بلند فریاد زدن: بخواب! چادر مشکی تو خیلی واضحه ممکنه تیر به زن و بچه های به سمت تو میان برخورد کنه، آن لحظه من دراز کشیدم و شروع به عکاسی کردم و خانمی با کمک سربازی به سمت من آمده بود به پشت من پناه آورد. چند لحظه بعد آقای پدرام خو از کنار ما عبور کرد، و از ما عکس گرفت. آن زن به کمک سرباز دیگری به عقب و جای امن هدایت شد.
من هنوز آنجا بودم و مشغول عکس برداری، بعد از قطع شدن صدای تیر اندازی به نزدیکی محل نزدیک شدم در حین نزدیک شدن می دیدم سربازانی که تیر خورده بودند را جابجا می کردند، ناگهان صدایی آمد: اون خانم عکاسه نذارید عکس بگیره. از اینجا دورش کنید.
این در حالی بود که بقیه همکاران عکاسم در حال عکاسی از زخمی ها و آثار بجا مانده از درگیری بودند. من از ترس ضبط دوربینم به سمت دیگری رفتم دوربینم را بر گردنم انداختم و چند عکس در حال راه رفتن گرفتم در این حین داشتم به پدرم فکر می کردم وای اگه بفهمه بدبخت میشم، چطوری به بابام بگم من دنبال دردسر نیستم دردسر دست از سر من ور نمی داره، بهتره چند روزی نرم خونه و خونه خواهرم باشم، اینا دوربینم ضبط نکنند حتما دوباره کلی ناراحت و نگران میشه و اجازه نمی ده عکاسی کنم. تو همین فکر بودم و از محل دور شدم و به یکی از خانه های نزدیک به بهانه خوردن آب پناه بردم، خانم جوانی در را باز کرد او در حیاط منزلش منتظر آمدن همسر و پسرش بود که برای تماشای رژه رفته بودن ، در حال آب خوردن بودم که پسر آن زن به خانه برگشت و از پدرش اطلاعی نداشت.
در آن لحظه به اولین کسی که زنگ زدم برادرم بود، زمان و مکان برایم مفهومی نداشت، او در شهر دیگر در مراسم رژه شرکت کرده بود و من بدون توجه فاصله زمانه و مکانی با او صحبت کردم از اتفاقاتی که پیش آمده یا من کجا هستم حرفی نزدم از او خواستم در مورد خودش و اتفاق رژه صحبت کند، او آرام در حالی که آدامس را می جوید گفت: تازه رژه مون تموم شده، الان خستم. بعد خودم بهت زنگ می زنم، آن لحظه صدای جویدن آدامس او برایم بهترین آهنگ زندگیم شد.

فاطمه رحیماویان متولد تیر ماه 1370 در بندرامام است و کارشناسی هنر اسلامی با گرایش سفال را در سال 1394 از دانشگاه پیام نور اهواز دریافت کرده است. وی پس از گذراندن دوره آموزش عکاسی از سال 1392 رویکردی جدی به عکاسی داشته و با رسانه های محلی کار کرده است.

نمایشگاه عکس «روایت یک شاهد عینی» تا پایان روز ۸مهر ماه جاری در گالری کینو برپا است و علاقمندان می توانند همه روزه از ساعت ۱۸ تا ٢٣ بیننده این عکس ها و اطلاعات ارایه شده جانبی آثار باشند.
گالری کینو در شهر اهواز، بلوار پاسداران، سه راه فروشگاه، بین زاهد و وطن، شماره 738 واقع شده است.

منبع: پایگاه عکس چیلیک





دیدگاهتان را بنویسید