1. خانه
  2. بانک اطلاعات عکاسان خارجی
  3. کوین کارتر

کوین

کوین

1960/09/13
 1994/06/18

کوین کارتردر سال 1960 در ژوهاسبورگ آفریقای جنوبی بدنیا آمد، سالی که گنگره ملی نلسون ماندلا غیرقانونی اعلام شد.
او از نسل مهاجران انگلیسی طبقه متوسط بود. کارتر و خانواده اش جز جریان اصلی آفریقایی که کشور را اداره میکرد نبودند. پدر و مادر مذهبی و کاتولیک او در پارکمور در حومه ژوهانسبورگ زندگی می کردند و آپارتاید را پذیرفته بودند. او در کودکی بارها شاهد حمله پلیس برای دستگیری سیاه پوستانی بود که به طور غیرقانوننی در آن محل زندگی می کردند .

برخی از نمونه آثار

نتیجه‌ای پیدا نشد.

ولی آنها قادر نبودند کاری در قبال آنها انجام دهند. و این باعث عصبانیت کارتر از والدینش می شد. و بعد ها نیز او را بخاط سکوت والدینش که کاتولیک و آزادی خواه بودند مورد شماتت قرار دادند. زمانی که نوجوان بود شور و شعفی نسبت به موتورسواری در خود کشف کرد و درباره اینکه روزی راننده رالی شود بارها خیال پردازی کرده بود.
بعد از اینکه در سال 1976 دوران دبیرستان را در یک مدرسه کاتولیک در پریتوریا به اتمام رساند، شروع به تحصیل در رشته داروسازی کرد، اما یک سال بعد بخاطر نمره های پایین تحصیل را نیمه کاره رها کرد. بدون تاخیر دانشجویی به خدمت نظامی آفریقای جنوبی فراخوانده شد.او به نیروی هوایی پیوست. در آن جا بود که متوجه شد حمایت از رژیم آپارتاید، نفرت انگیز است.
یک بار که کارتر از یک پیش خدمت سالن غذاخوری حمایت کرد، دیگر سربازان اورا عاشق کاکاسیاه نامیدند و اورا به شدت کتک زدند. در سال 1980 کارترخدمت را بدون اجازه ترک کرد و با یک موتورسیکلت به سمت دوربُن رفت و خود را دیوید نامید. و به عنوان مجری برنامه موسیقی رادیو شروع به کار کرد. اما آن کار سخت تر از آن بود که انتظار داشت و آن شغل را از دست داد، او مقداری قرص خواب، مسکن و مرگ موش خورد اما زنده ماند. او برای خاتمه دادن به خدمت اش به S.A.D.F بازگشت و در سال 1983 در حالیکه در مقر نیروی هوایی در Pretoria نگهبانی می داد مجروح شد،. بمبی به نام A.N.C. منفجر شد و 19 نفر را کشت. بعد از پایان خدمت، کارتر در یک فروشگاه عرضه دوربین عکاسی شروع به کار کرد و در آنجا به عکاسی خبری روی آورد. در ابتدا آخر هفته ها به عنوان عکاس ورزشی برای Johannesburg Sunday Express کار می کرد. هنگامی که در سال 1984 آشوب گران در مناطق سیاه نشین شورش به پا کردند، کارتر به نشریه Johannesburg Star پیوست و در آنجا با یک عده جوان سفید پوست که قصد داشتند وحشیگری آپارتاید را افشا کنند همراه شد، – ماموریتی که تقریبا تنها در انحصار عکاسان سیاه پوست آفریقای جنوبی بود. جیمز نچوی فوتوژورنالیست آمریکایی که بارها با کارتر و دوستش کار کرده بود می گفت: “ آنها خودشان را در معرض خطر قرار می دادند و بارها دستگیر شدند اما هرگز تسلیم نشدند. آ نها واقعا میخواستند که خود را برای آنچه به آن آعتقاد داشتند قربانی کنند.” تا سال 1990 جنگ داخلی عظیمی بین Mandela’s A.N.C و حزب آزادی Zulu-supported Inkatha برقرار بود. برای سفیدپوستان کار در این شهرها بسیار خطرناک بود.
برای کاهش خطر، کارتر همراه سه تن از دوستانش Ken Oosterbroek از نشریه استار و دو روزنامه نگار مستقل Marinovich و Joao Silva سپیده دم به سمت Soweto و Tokoza
حرکت کردند. از آنجایی که ساکنان این شهرها سفر خود را در سایه روشن صبح شروع می کردند پس احتمال اینکه در آن موقعیت روز، یک باند قاتل به یک اتوبوس حمله و تیر اندازی کند و یا شخصی را از قطار به پایین پرت کنند یا کسی را در خیایان قطعه قطعه کنند بسیار زیاد بود. این چهار نفر در عکاسی از آن زندگی خشونت آمیز بسیار مشهور شده بودند. مجله ژوهاسبورگ به این چهار نفر لقب Bang-Bang Club را داد. حتی با کار گروهی، سفر به شهر کار بسیار خطرناکی بود. نیروهای امنیتی مسلح دولتی بیش از اندازه از امکان تیراندازی استفاده می کردند.
جنگ های خیابانی شلوغ و پر هرج و مرج بین احزاب سیاه شامل AK_47s که با تبر و نیزه می جنگیدند.
سیلوا یکی از این مواجه ها را توضیح داد او می گفت: در یک مراسم تشیع جنازه، عزاداران یک مرد را دستگیر کزدند با ساطور تکه تکه اش کردند به او تیراندازی کردند وبا ماشین از روی او رد شدند. اولین عکس از این مرد بود که روی زمین افتاده بود و جمعیت به او می گفتند آنها تو را خواهند کشت. و ما خوش شانس بودیم که از آنجا دور شدیم.
گاهی اوقات به بیشتر از یک دوربین و همراه نیاز بود تا بتوان در آن شرایط کار کرد. ماری جوانا به طور گسترده ای در آفریقای جنوبی یافت می شد.
کارتر و تعداد زیادی از عکاسان خبری برای کاهش تنش و نگرانی به طور عادی در شهر ماری جوانا می کشیدند. اما کارتر به سمت ماده مخدر خطرناک تری از ماری جوانا به نام white pipe رفت و از این ماده می کشید.
در سال 1991 ، یکی از اعضا کلوب پاداش کار و عکاسی گشت زنی های سپیده دمان خود را با بردن جایزه پولیتزر دریافت کرد. Marinovichدر سپتامبر 1990، برای عکس هایش که از یک Zulu که توسط حامیان A.N.C چاقو خورده بود، گرفته بود، جایزه پولیتزر دریافت کرد. این جایزه باعث تقویت دیگر اعضا کلوب بویژه کارتر شد. برای کارتر مقایسه های دیگری هم آشکار شد. اگر چه Oosterbroek بهترین دوستش بود ولی به گفته نچوی از لحاظ شخصیتی کاملا در تقابل با هم بودند.
Ken یک عکاس موفق بود که زندگی عاشقانه ای با همسرش داشت. اما کارتر عشق پایداری نداشت و رابطه هایش ناپایدار بودند. او از یکی از رابطه هایش یک دختر داشت. در سال 1993 یک گروه امدادی از سازمان ملل متحد به قصد اعطای کمک های غذایی و تهیه گزارش از قحطی جنوب سودان ( که بخاطر جنگ داخلی توسط شورشیان محاصره شده بود ) عازم آنجا شدند. کارتر نیز با دوست و همکارش سیلوا با این گروه برای عکاسی از این منطقه عازم جنوب سودان شدند. او از محل کارش Weekly Mail مرخصی گرفت و مقداری پول برای تهیه بلیط هواپیما قرض گرفت. بعد از پرواز به سمت نایروبی یک جنگ جدید در سودان آغاز شد و آنها را مجبور کردند که مدتی در شهر بمانند. در طول این مدت کارتر با ماموران امداد رسان سازمان ملل یک سفر یک روزه به Juba در جنوب سودان رفت و از قایقی که شامل محموله غذایی برای مناطق قحطی زده و محروم بود عکاسی کرد. بعد از آن نیروهای شورشی به آنها اجازه پرواز دادند، به محض فرود آمدن هواپیما در دهکده ای در Ayod کارتر شروع به عکاسی از قربانیان قحطی کرد.
درخواست و تمنای کمک در نگاه انبوهی از مردم گرسنه در حال مرگ او را در آن سرزمین وحشی سرگردان کرده بود. کارتر صدای ناله یک دختر کوچک را شنید که سعی می کرد خود را به مرکز توزیع کمک های غذایی برساند. وقتی برای عکس گرفتن از او چمباتمه زد، یک کرکس در معرض دید او فرود آمد و او با دقت بدون اینکه کرکس را بپراند برای گرفتن بهترین عکس جایگیری کرد. او 20 دقیقه منتظر ماند تا کرکس بالهایش را باز کند اما این اتفاق نیفتاد. بعد از اینکه عکسش را گرفت، کرکس را فراری داد و دختر بچه را که دوباره تلاشش برای ادامه مسیر را از سر گرفته بود تماشا کرد. بعد از آن زیر یک درخت نشست سیگاری کشی و با خدا صحبت کرد و گریه کرد.سیلوا می گفت بعد از آن ماجرا او افسرده شد و مدام می گفت که دوست داشته که دخترش را بغل کند. بعد از اینکه یک روز دیگر در سودان ماند به ژوهاسبورگ برگشت و تصادفا نیویورک تایمز که دنبال عکسی از سودان بود، عکس او را خرید ودر 26 مارس 1993 منتشر کرد. این عکس خیلی سریع به نماد رنج آفریقا تبدیل شد. صدها نفر از مردم با نیویورک تایمز تماس گرفتند و از سرنوشت آن دختر پرسیدند. ( نشریات گزارش دادند که مشخص نشده که آیا آن دختربچه به مرکز توزیع غذا رسیده است یا نه؟)
در سال 2011 پدر آن کودک اعلام کرد که در واقع آن کودک پسری به نام Kong Nyong و توسط ایستگاه امداد و کمک های سازمان ملل تحت مراقبت قرار گرفته بوده است. طبق گفته خانواده اش او چند سال قبل در سال 2007 بخاطر تب فوت کرد.
نشریات سراسر جهان آن عکس را منتشر کردند. دوستان و همکاران کارتر اورا بخاطر شاهکارش تحسین کردند. کارتر Weekly Mail را ترک کرد و به عنوان فوتوژورنالیست مستقل به کارش ادامه داد. اتفاق جذابی بود اما از نظر اقتصادی ریسک بالایی برای گذراندن زندگی بدون امنیت شغلی، بیمه سلامت و عمر بود. او بالاخره با آژانس خبری رویترز قرارداد ماهانه 2000 دلار امضا کرد و شروع به برنامه ریزی برای پوشش خبری اولین انتخابات چند نژادی کشورش در ماه آوریل کرد. طی هفته های آینده افسردگی و عدم اعتماد به نفس گریبانگیرش شده بود و تنها مدت کوتاهی با جشن پیروزی متوقف شد. آشوب ها در یازده مارس شروع شد. کارتر حمله ناموفق Bophuthatswana که بوسیله پارتیزان های سفید جناح راست به نیت حمایت از سرزمین سیاه که یک نمایش آپارتایدی بود را پوشش خبری داد. کارتر در حالیکه در وسط میدان آتش دراز کشیده بود از صحنه اعدام سفید پوستان جناح راست توسط یک پلیس سیاه به نام باب گریخت. عکس های او از این حادثه در صفحات اول روزنامه های سراسر جهان منتشر شد. بعد از این ماجرا نگرانی و وحشت آن صحنه ها به عنوان شاهد قتل ها همواره همراهش بود. مصرف الکل و مصرف White pipe او روزبه روز افزایش می یافت. یک هفته بعد از این ماجرا در حین یک ماموریت برای عکاسی از مسابقات رالی در ژوهاسبورگ ، او را گیج و منگ مشاهده کردند. او با یک خانه در حومه شهر تصادف کرد و بخاط مشکوک بودن به مصرف الکل و مصرف ماری جوانا در هنگام رانندگی به 10 ساعت زندان محکوم شد. رئیس او در رویترز از اینکه برای گرفتن فیلم های اتفاق Mandela بایستی به پاسگاه مراجع می کرد به شدت عصبانی بود. دوست دختر او که معلم مدرسه بود بسیار از اعتیاد او ناراحت و غمگین بود. و مصرف مواد مخدر موضوعی بود که هر روز بیشتر در رابطه شان نمود پیدا می کرد. سرانجام دوست دخترش از او خواست تا زمانی که بتواند زندگیش را از این اعتیاد پاک کند او را ترک کند. تنها چند هفته قبل از انتخابات، موقعیت شغلی او در رویترز متزلزل شد و زندگی عاشقانه اش به خطر افتاد و او در تقلا برای پیدا کردن مکانی برای زندگی بود . در12 آوریل 1994 نیویورک تایمز به او تلفن کرد و به او گفت که برنده جایزه پولیتزر شده است.
او هنگام دریافت جایزه گفت: “قسم میخورم که این جایزه بهترین تشویقی بوده که تاکنون از کسی دریافت کرده ام.” او نامه ای به والدینش نوشت و گفت :” نمی توانم منتظر بمانم تا این جایزه را به شما نشان دهم. این با ارزش ترین چیز و بهترین و بالاترین تقدیری بود که می توانستم بخاط کارم دریافت کنم.”
در 18 آوریل، گروه Bang-Bang به شهر Tokoza که حدود 10 مایلی جنوب ژوهاسبورگ بود برای پوشش خبری طغیان شورشیان رفتند. کمی قبل از ظهر کارتر به شهر برگشت. از رادیو شنید که بهترین دوستش Oosterbroek در Tokoza کشته شده است. Marinovich هم به شدت مجروح شده بود مرگ Oosterbroek کارتر را به شدت ویران کرد و او روز بعد به Tokoza بازگشت. اگر چه آشوب و خشونت افزایش یافته بود.
بعد از دریافت جایزه پولیتزر او نه تنها با تحسین و تشویق مواجه شد بلکه به خاطر شهرتش در مرکز انتقادات زیادی قرار گرفت. عکاسان خبری جنوب آفریقا آن جایزه را یک خوش شانسی می دانستند و ادعا میکردند که او آن صحنه را چیدمان کرده است. دیگر ژورنالیست ها اخلاقیات او را مورد سوال قرار می دادند. سنت پترزبورگ تایمز در فلوریدا درباره کارتر گفت: او مردی است که لنز دوربین خود را به دقّت تنظیم کرد تا یک تصویر واقعی از درد و رنج کودک را ثبت کند، و به همین خاطر او، به خوبی یک شکارچی لحظه‌ها عمل کرد، امّا حقیقت این است که او کرکس دیگری است که در صحنه حضور دارد! حتی بعضی از دوستان کارتر با شگفتی اعلام کردند که چرا به آن دختر کمک نکرده است.
کارتر به طور دردناکی به این تنگنا فوتوژورنالیستی آگاه بود. یک بار او گرفتن یک عکس را توضیح می داد، او می گفت: “من اول صحنه را در ذهنم تصویرسازی می کنم. در بسته ترین کادر بر روی یک جسد که خونش همه جا ریخته زوم می کنم. به سمت یونیفرم خاکی اش که در استخری از خون بر روی شن ها افتاده می روم. صورت مرد کبود شده است. شما اینجا تصویر سازی می کنید. اما از درون چیزی فریاد می کشد. “خدایااا”. اما زمانِ کار کردن است و این افکار را باید برای بعد گذاشت. اگر نتوانید این کار را بکنید از بازی خارج خواهید شد.”
نچوی می گفت:” هر عکاسی که در این داستان و موقعیت قرار می گیرد قطعا از آن متاثر خواهد شد. شما برای همیشه تغییر خواهید کرد. هیچکس چنین کارهایی را برای اینکه حس خوبی دریافت کند انجام نمی دهد. ادامه دادن این کار بسیار سخت است.”
کارتر اشتیاقی برای رفتن به خانه نداشت. تابستان در نیویورک آغاز شده بود. اما در آفریقای جنوبی در اواخر ژوئن هنوز زمستان بود. کارتر به محض پیاده شدن از هواپیما افسرده شد. او در نامه ای که هرگز به دست دوستی که ادیتور عکس در نیویورک بود نرسید، نوشت: Joburg” خشک و سرد و کسل و بی روح است و بسیار نفرین شده و سرشار از خاطرات بد و غیبت دوستانش است.”
کارتر با دقت ایده های داستانی خود را فهرست کرد و بعضی از آنها را برای نشریه Sygma فکس کرد. کار به خوبی پیش نمی رفت. البته او مقصر نبود. کارتر احساس گناه می کرد. زمانی که اختلال در امور اداری و کاغذ بازی باعث کنسل شدن یک مصاحبه توسط یک نویسنده از Parade magazine ، و Sygma Client با Mandela در کیپ تاون شد. اتفاقات ناخوشایند دیگری نیز افتاد. Sygma به کارتر ماموریت داد تا دیدار رسمی Francois Mitterrand رئیس جمهور فرانسه از آفریقای جنوبی را پوشش دهد. این داستان آخرین خبر بود. به گفته ادیتور عکس Sygma در پاریس، کارتر فیلم عکس هایش را خیلی دیر فرستاد و عکس ها آنقدر ضعیف بودند که قابل ارائه نبودند.
بر طبق گفته دوستانش او دیگر بطور واضحی از خودکشی صحبت می کرد.بخشی از اضطراب و نگرانی هایش بخاطر ماموریت Mitterrand بود. اما اغلب نگران پول بود و اندک درآمدی که با آن بتواند نیازهای اولیه اش را تامین کند. وقتی یک ماموریت از طرف TIM در موزامبیک به او پیشنهاد شد او مشتاقانه پذیرفت . با وجود اینکه سه تا ساعت را برای رسیدن به پرواز صبح 20 جولای کوک کرده بود اما پرواز را از دست داد. بالاخره به آنجا رفت و بعد از 6 روز آنجا را به قصد ژوهاسبورگ ترک کرد. کارتر کل فیلم های ظاهر نشده را روی صندلی هواپیما جا گذاشت. وقتی متوجه این موضوع شد که به خانه دوستش رسیده بود. او سریع به فرودگا برگشت اما موفق به پیدا کردن فیلم ها نشد.کارتر پریشان به خانه دوستش بازگشت . از اینکه درباره گم شدن فیلم ها با او صحبت کند خجالت می کشید بنابراین درباره آینده صحبت کردند. کارتر پیشنهاد داد که یک گروه عکاس-نویسنده مستقل برای سفر به آفریقا تشکیل دهند.
روز چهارشنبه 27 جولای آخرین روز زندگی کارتر بود. او به نظر سرحال می آمد و تا نزدیک ظهر در تختخواب ماند و سپس برای تحویل دادن یک عکس که Weekly Mail درخواست داده بود به آنجا رفت. در اتاق خبر، از اندوه و رنج زیادش برای همکار پیشینش سخن گفت. یکی از آنها به او شماره یک روانشناس را داد و تاکید کرد که حتما با او تماس بگیرد.
آخرین نفری که کارتر را زنده دید، ظاهرا، مونیکا بیوه دوستش Oosterbroek بود. شب هنگام بی خبر به خانه اش رفت و همه مشکلات و رنجهایش را برای او بازگو کرد تا تخلیه شود. مونیکا در سه ماه گذشته همسرش را از دست داده بود و در شرایطی نبود که بتواند به او توصیه یا نصیحتی بکند. ساعت حدود 5:30 آنها از هم خداحافظی کردند. Braamfonteinspruit یک رودخانه کوچکی است که از ساحل جنوبی ژوهاسبورگ و از داخل پارکمور – جایی که کارتر قبل زندگی می کرد- به سمت جنوب تغییر مسیر می دهد. حدود ساعت 9 شب کوین کارتر ، وانت قرمزش را به سمت درخت صمغ آبی برگرداند و به سمت Field and Study Center رفت. او زمانی که کودک بود در آنجا بازی می کرد. کلوپ Sandton Bird در آنجا جلسات ماهانه برگزار می کرد اما هیچکس او را آنجا ندید که یک سر شلنگی را بوسیله نوارچسب به لوله اگزوز وانت خود و انتهای دیگر آن را به پنجره سمت مسافر متصل کرد ، یک شلوار جین شسته نشده و یک تیشرت Esquire پوشیده بود. او سوار ماشین شد وآن را روشن کرد سپس یک موسیقی از روی واکمن اش پخش کرد و به پهلو دراز کشید و
کوله پشتی اش را چون بالشت زیر سرش نهاد و بدین ترتیب بر اثر مسمومیت کربن درگذشت.
یادداشتی که او قبل از خودکشی به جا گذاشته است مانند یک مناجات کابوس مانند و یک تصویر تاریک است. تلاشی سخت برای شرح زندگی خود. بعد ازاینکه از نیویورک به خانه آمد آن را نوشته است.
اونوشته: ” افسرده ام … بدون تلفن… بدون پول برای کرایه…بدون پولی برای حمایت از فرزندم… بدون پولی برای پس دادن قرض هایم… پول!!!…. خاطرات واضحی از قتل ها، جنازه ها، خشونت ها، رنج ها….یی از کودکان مجروح و گرسنه، آن ببر دیوانه وروانی شاد(پلیسِ قاتلِ آن عدام ها)…. مدام در معرض هجوم این افکار قرار دارم. اگر خوش شانس باشم میخواهم به دوستم Ken بپیوندم.”

گردآوری و ترجمه: اعظم حشمتی

عکاسان ایرانی

عکاسان بین المللی

فهرست