بایگانی برای تیر, 1392

با هنگامه گلستان، ۱۲سال بعد از کاوه:از یک‌کلمه حرف هم نمی‌گذشت

admin 187

با هنگامه گلستان، ۱۲سال بعد از کاوه: از یک‌کلمه حرف هم نمی‌گذشت فرزانه ابراهیم‌زاده   «و برای هشت‌سال من با یک چشم به مرگ نگاه می‌کردم و تصاویری که روی آنها تمرکز می‌کردم، تصاویر واقعیت بودند.» همین‌طور که آسانسور دارد به‌قد یکی از برج‌های به‌آسمان‌رفته پایتخت بالا می‌رود، می‌توان به این کلمات فکر کرد و تصویر زنی جوان که سر به دیوار تکیه داده است، کارگری جوان با دست‌های پینه‌بسته و پسربچه‌ای بیمار از مقابل چشمانم می‌گذرد؛ به چشمی که به مرگ دوخته شده بود و او که تا لحظه آخر در برابرش ایستاد تا در سیزدهمین‌روز سال۸۲ با او همراه شود؛ در آخرین عکسی که با نام کاوه گلستان برای همیشه جاودانه ماند. هیچ‌وقت آن سیزدهم فروردین را نمی‌توان از خاطر برد. وقتی که در آخرین‌روز تعطیل سال به‌یک‌باره، خبری در ایمیل‌ها و بعد روی سایت‌های خبری دیده شد و ناباورانه خیلی از کسانی که او را می‌شناختند، در انتظار تکذیب آن ماندند. کاوه گلستان مردی پرشوروهیجان و پر از سرزندگی بود که اطرافیانش را به خوب‌دیدن و دیدن حقیقت تشویق می‌کرد. باورکردنی نبود که او با آن‌همه شور و زندگی تسلیم یک‌مین در کردستان عراق شده باشد. اما آن خبر هیچ‌گاه تکذیب نشد و عکاسی ایران از آن‌روز راه خود را بدون یکی از عکاسان تاثیر‌گذار خود ادامه داد. حالا ۱۲سال گذشته و بعد از این سال‌ها قرار است در روزهای آخر اسفند سال۹۳، در یکی از بالاترین طبقات این ساختمان خاطره‌های مربوط به کاوه گلستان را از زبان زنی بشنویم که سال‌های‌سال دوشادوش او فقط همسرش نبود؛ همکار‌، همراه و نزدیک‌ترین دوستش بود: «هنگامه گلستان.» هنگامه گلستان که همراه فرزندش، مهرک، ساکن انگلستان است، مدتی است در ایران زندگی می‌کند. تا همین یکی، دوسال پیش اگر قراری با او می‌گذاشتی و او ایران بود، قرار در خانه مشترکش با کاوه بود. اما حالا چندوقتی است که آن خانه که نه‌فقط او که همه دوستان و شاگردانش از آن خاطرات مشترکی داشتند، دیگر مال آنها نیست. در این سال‌ها هنگامه چندین‌بار درباره کاوه گلستان و خاطرات مشترکشان صحبت کرده است و نگرانی از این است که وقتی در مقابل او نشستیم، گفت‌وگو را چطور شروع کنیم که حرف‌هایمان تکرار حرف‌های قبلی نباشد. این نگرانی در همان چنددقیقه اول به پایان می‌رسد؛ وقتی او می‌گوید حالا درست ۱۲سال از رفتن کاوه می‌گذرد و این سوال به‌یک‌باره به زبان می‌آید: «این ۱۲سال چطور گذشت؟» و او بدون لحظه‌ای درنگ می‌گوید: «خیلی برایم سخت بود. از اولش هم برایم سخت بود. برای همین فکر کردم بروم سراغ چیزهای زنده کاوه و آن‌چیزی که ارزش دارد را حفظ کنم. اینکه من بنشینم و غصه بخورم که کاوه برنمی‌گردد. برای همین شروع به کار کردم و یک کتاب بسیار خوب درباره کاوه منتشر کردم.» بعد، از نمایشگاه‌هایی که در این یک‌سال اخیر در آمستردام و پاریس با مجموعه عکس‌های کاوه گلستان برپا شده و آنهایی که قرار است بعد از این برگزار شود و کارهایش برای بنیاد کاوه می‌گوید؛ بنیادی که همان سال‌های بعد از رفتنش با برپایی جایزه عکاسی قرار بود راه‌اندازی شود. اما با تعطیل‌شدن جایزه، بنیاد هم به حاشیه رفت. برای او که سال‌ها با کاوه زندگی کرده، آنچه از شور او می‌گوییم آشناست. می‌خندد و می‌گوید: «از همان ابتدا همین‌طوری بود. اصلا علت جذب‌شدن و همراهی‌ام با کاوه همین شور و هیجان بود. وقتی در کنارش قرار می‌گرفتی شروع می‌کرد به گفتن از آسمان و ریسمان و صحبت‌کردن درباره عکس‌هایش. وقتی با کاوه آشنا شدم، آخر ١٧سالگی‌ام بود و او آخر ١٨سالگی‌اش بود و همین آدم بود تا روز آخر دیدنش.» بعد خاطره‌ای را به یاد می‌آورد از روزهایی که او داشت فیلم ثبت حقیقت را می‌ساخت: «زمانی که داشت فیلم ثبت حقیقت را کار می‌کرد، خیلی به کانال چهار بی‌بی‌سی رفت‌وآمد داشتیم. در آن زمان آقایی آنجا بود که رییس بخش مستند بود. می‌گفت کاوه وقتی به دفتر می‌آید مثل گردباد می‌ماند و همه را می‌چرخاند و من می‌گفتم در دفتر این خوب است. ببینید در خانه من چه می‌کشم؟ واقعا هم در خانه عین گردباد بود. خوابش کم بود و صبح زود بلند می‌شد و در حال انجام کار بود. اصلا آرام و قرار نداشت.» «گلستان»؛ این فامیلی است که در این چند سطر و در همه مصاحبه جاری بود؛ نامی که کاوه از پدری گرفته بود که بی‌تردید یکی از هنرمندان شناخته‌شده و صاحب‌سبک ایران است که تاثیر زیادی در ادبیات و سینمای ایران داشت؛ تاثیری که البته اعضای دیگر این خانواده به‌دنبال آن نرفتند و راه خودشان را رفتند. کاوه گلستان هم با اینکه رشته‌ای را انتخاب کرده بود که به پدرش نزدیک بود اما هیچ‌گاه به‌دنبال ساخت یک خشت‌وآیینه دیگر نرفت. او برخلاف نگاه پدرش به جهان، شیوه دیگری را انتخاب کرد. اما چرا؟ برای پاسخ به این سوال کمی فکر می‌کند و بعد می‌گوید: «نمی‌دانم واقعا اینکه می‌گویی، چطور اتفاق افتاده است. فکر می‌کنم همان طغیانی است که هر فرزندی نسبت به پدر و مادرش دارد. کاوه خیلی از کارهای پدرش مثل فیلم‌ها و داستان‌هایش را دوست داشت. منتها فکر می‌کرد پدرش آدم رادیکالی نیست و دارد به شیوه کلاسیک با مسایل رفتار می‌کند. شاید هم زندگی‌اش جوری بود که موضوعاتی را نمی‌دید. بنابراین خودش می‌گفت: من از همان ابتدا دوست داشتم بروم در میان مردم در خیابان و عکس‌هایی را بگیرم و بعد به پدرم و دوستانش نشان دهم و آنها را شوکه کنم. اینها در خیابان راه نمی‌روند. اما در اصل شخصیتی خیلی شبیه هم بودند. در این حالت درافتادن با همه جهان و نگاه خاص به جهانشان شباهت زیادی به هم داشتند. شاید به همین دلیل بود که با هم درمی‌افتادند. اخلاق‌هایشان خیلی شبیه هم بود. اما او یک‌جور دیگر خودش را بیان می‌کرد و کاوه به شکل دیگری. تحمل دوآدم با اخلاق شبیه هم در یک فضا سخت است. برای اینکه هیچ‌کدام حاضر نیستند از حرف خودشان کوتاه بیایند. اما در خیلی چیزها با هم مواضع مشترک داشتند. دیدشان خیلی جاها شبیه هم بود. هردویشان همیشه شاکی بودند. اما با هم کنار نمی‌آمدند. یک‌دقیقه هم حاضر نبودند صلح کنند. البته پدر کاوه معتقد است که اگر دونفر همین‌طور راحت و آرام حرف بزنند تغییری حاصل نمی‌شود. باید آدم‌ها را تحریک کرد تا کاری انجام بدهند. کاوه هم کمی اینگونه بود اما او نرم‌تر از پدرش بود و دلش نمی‌آمد کسی را داغان کند. اما پدر کاوه با نگاه قدیمی‌ای داشت فکر می‌کرد باید اینطور نقد کرد.» پدری که پس از رفتن پسر سکوت کرد و هیچ درباره او نگفت، شاید این سوال را در ذهن هرکسی به وجود می‌آورد زمانی که هردو ساکن لندن بودند، چه رابطه‌ای با هم داشتند. این را همسر کاوه خوب می‌داند: «اوایل با هم ارتباط داشتند اما همیشه با دعوا میانه‌شان به‌هم می‌خورد. هرکدام حرفشان برای خودشان یکی بود. برای همین کم‌کم از هم فاصله گرفتند.» وقتی حرف از پدر کاوه گلستان می‌شود، بی‌اختیار تصویر فخری گلستان، مادر کاوه هم به ذهن می‌آید؛ مادری که خیلی اوقات با گل‌های دست‌پرورده خودش به افجه می‌رفت و با پسرش دیدار می‌کرد؛ مادری که در تمام طول زندگی، یکی از نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی به او بود. این را هنگامه گلستان هم می‌گوید: «با مادرش خیلی نزدیک بود. او به‌دلیل اینکه پدرش‌ سال‌های‌سال نبود، خیلی حواسش به مادرش بود. این اواخر خیلی نزدیک به مادرش شده بود. همیشه می‌گفت مادرش پیر شده. باورش نمی‌شد که خودش زودتر از او می‌رود.» و رفتن کاوه، فخری‌خانم را خیلی اذیت کرد. خانم گلستان بعد از مرگ کاوه مجسمه درست کرد و در خانه هنرمندان به نمایش گذاشت و صورتش با آن لبخند مهربانانه و مادرانه به یاد می‌آید: «رفتن کاوه او را بسیار اذیت کرد. اوایل سعی زیادی می‌کرد که خودش را قوی نشان دهد. اما داستان‌هایی هست که مردم می‌گویند چه‌کسی محکم است و چه‌کسی نیست؟ وقتی تبر به کمر کسی می‌خورد دیگر محکم‌بودنی در کار نیست. او هم سعی‌اش را کرد. با ساختن مجسمه‌ها خشمش را نشان می‌داد. اما یکدفعه فروریخت.» در صفحه هشت روزنامه آیندگان چاپ هشتم شهریور ١٣٥٦، یک گزارش تصویری از عکاسی جوان با نام هنگامه جلالی منتشر شده است. تصاویر به اندازه تصاویری که کاوه گلستان گرفته‌بود‌ تلخ و تکان‌دهنده است. حالا در مقابل هنگامه جلالی نشسته بودیم؛ کسی که بعد از آن با نام کاوه و در کنار نام کاوه بود. وقتی به او می‌گوییم که چرا هیچ‌وقت سعی نکردید از نام کاوه جدا باشید، می‌گوید: «ببین آدم‌ها برداشتشان از زندگی فرق دارد. من و کاوه روزی که آمدیم زندگی را آغاز کردیم، دیگر مرزی نداشتیم. اینطوری نبود که عکس من و عکس تو باشد. همیشه عکس ما بود. اگر عکسی از کاوه جایی منتشر می‌شد، می‌گفت: «دیدی چه خوب این کار را کردیم.» بعد از اینکه کاوه رفت من تازه متوجه شدم که او یک آدم جدا بوده و من آدمی جدا. مردم هم همیشه اینطوری می‌دیدند که جدا هستیم. اما من و کاوه تا روزی که کاوه رفت یک‌نفر بودیم. ما در همه‌چیز با هم مشورت می‌کردیم و نظرمان شبیه هم بود. چیزی میان ما بود که شاید آن‌زمان خودمان هم متوجهش نبودیم که ما یک‌نفر شده بودیم. همین چندروز پیش کاغذی را پیدا کردم که مربوط به زمانی بود که می‌رفتیم خارج و می‌خواستیم عکس چاپ کنیم. برای اینکه تخفیف بگیریم اسم موسسه‌ای را باید می‌گفتیم. دفترمان که داخل خانه بود و برای این دفتر یک اسم انتخاب کرده بودیم. اسم این موسسه را گذاشتیم UNIT ONE PHOTOGRAPHY: واحد یک عکس. گفتیم ما دو نفر واحد یک هستیم. اینطوری به داستان نگاه می‌کردیم. برای من مهم‌ترین چیز عکسی بود که ما می‌گرفتیم و تاثیری که می‌گذاشت. عکسی که در تهران مصور و آیندگان چاپ می‌شد، فکر می‌کردیم مردم این را دیدند و این خیلی‌خوب بود. پولش هم که به حساب مشترک ما می‌رفت. این را مردم به من تحمیل می‌کنند که از کاوه جدا بودم. بعد از ازدواج، در میان دوستان هنگامه کاوه بودم. در روستاها که می‌رفتیم، خانم کاوه بودم. آقا کاوه خانم کاوه. یک‌بار از کوه بالا می‌رفتیم، همه گفتند کاوه! خانمت چه خوب پابه‌پات میاد و او می‌گفت خانم کاوه است دیگر. یعنی برای خود ما و بچه ما، اینطوری بود که از هم جدا نبودیم. مثل این است که شما در روزنامه کار می‌کنی، بعد بروی کناری بنشینی و ببینی دیگران در موردت چه می‌گویند. این خیلی فرق می‌کند تا وقتی خودت هستی. کمی سنت‌شکن هم بودم. همان‌طور که عروسی سنتی نگرفتم و با کاوه رفتیم خیلی ساده عقد کردیم؛ فکر می‌کردم که ما قرار است با هم زندگی کنیم و بقیه چیزها اهمیتی ندارد. الان هم گاهی که می‌خواهم با خودم  فکر کنم که کاوه رفت که رفت، نمی‌توانم تحمل کنم. اما نرفته؛ این عکس‌ها و این کارها هست و او حتما جای دیگری زندگی می‌کند و ما فقط از هم دور شدیم. همین‌طور که داریم صحبت می‌کنیم به خاطره‌ای از کاوه گلستان می‌رسیم که چندسال پیش در یکی از گفت‌وگوها از هنگامه شنیده شده بود. او از پافشاری کاوه در شب ۱۲بهمن گفته بود؛ زمانی که مجله تایم عکاس دیگری را برای پوشش تصاویر ورود امام خمینی به تهران فرستاده بود. اما اصرار او برای عکاسی از این اتفاق مهم، بالاخره دست‌اندرکاران مجله تایم را هم متقاعد می‌کند. هنگامه گلستان این اصرار او برای به‌دست‌آوردن هرچیز را، نوعی رفتار خاص کاوه می‌داند و می‌گوید: «کاوه وقتی چیزی را می‌خواست تا آن را به‌دست نمی‌آورد و برای خودش حل نمی‌کرد، رهایش نمی‌کرد. مثلا عکاسی از زنان روسپی را می‌دانی از چه موقع کاوه دنبالش بود؟ از وقتی که خیلی جوان‌تر بود. چندین‌بار دوربین در پاکت گوجه گذاشته بود تا عکاسی کند و یواشکی عکس می‌گرفته اما نتوانسته بود. محال بود چیزی را بخواهد و آن را به دست نیاورد. من خیلی وقت‌ها مستاصل می‌شدم که نمی‌شود، رهایش کن. اما کاوه حتی از یک حرف هم نمی‌گذشت. مثلا در همین فیلم ثبت حقیقت، بخشی دارد که به بیننده‌ها می‌گفت شما قاتل‌ها، آدم‌کش‌ها و… . کانال چهار می‌گفت در قانون ما نوشته شده که کسی نمی‌تواند به تماشاچی فحش بدهد. هر کاری کردند، حاضر نشد این دو کلمه قاتل و آدم‌کش را از فیلم حذف کند. امکان ندارد که از این بگذرم. هرچقدر گفتند در یک فیلم ۲۶دقیقه‌ای از دو کلمه صرف‌نظر کن قبول نکرد. در نهایت هم آنها قبول کردند که این دو کلمه در فیلم باشد. من هم این را از او یاد گرفتم. در همین فیلم ثبت حقیقت باید عکس‌ها را می‌بردم به کسی نشان می‌دادم تا تایید می‌کرد. قبل از دیدن آن فرد، تهیه‌کننده فیلم به من گفت یکی از عکس‌ها را حذف کنم. تصویر پرستاری بود که جسد بدون سر یک بچه را در دست داشت. می‌گفت: «توصیه می‌کنم این را حذف کن چون این خانمی که مسوول این کار است، با دیدن این عکس حالش بد می‌شود و جواب منفی می‌دهد.» مخالف بودم اما فکر کردم که این عکس باید باشد. بعد عکس را به آن خانم نشان دادم و خیلی تحت‌تاثیر قرار گرفت اما در نهایت عکس گذاشته شد. من هم فکر می‌کردم اگر عکسی اینطور تاثیر‌گذار است، خیانت می‌کنم که آن را سانسور کنم. بعد از کاوه، هر عکسی که می‌گویند حذف کن، یاد آن حرف‌ها و اعتقاداتش می‌افتم و می‌گویم نه، نمی‌شود. هوای بیرون پنجره تاریک شده است و از هیاهوی تهران در آخرین روزهای سال خبری نیست. یکی از معروف‌ترین مجموعه‌های کاوه گلستان، عکس‌های روسپی‌های او است؛ مجموعه‌ای که هنگامه گلستان می‌گوید با همین شیوه پافشاری عکاسی شده است: «کاوه آنقدر رفت تا توانست. در آن زمان خانم ستاره فرمانفرمایان کتاب خوبی درباره روسپیان داشت. آن را خواند و با خود خانم فرمانفرمایان مصاحبه کرد تا در نهایت یک مددکار را به نام آقای علیخانی پیدا کرد که در قلعه کار می‌کرد. او هم شبیه کاوه کار می‌کرد. در کلاس‌های سوادآموزی تلاش و به آن زنان کمک می‌کرد. با آقای علیخانی نشستند و صحبت کردند. اینطور شروع کردند که زن‌ها می‌آیند داخل کلاس بگویند، عکس شش در چهار لازم داریم تا بتواند کمی عکس بگیرد. اما از آنجایی که شگردش این بود، با آدم‌ها حرف می‌زد و می‌توانست آنها را با خودش همراه کند. با تک‌تک‌شان حرف زد و راضی‌شان کرد که آنها اجازه دادند او از حریم خصوصی‌شان هم عکس بگیرد. من هنوز هم برایم جالب است که این زن‌ها اجازه دادند یک غریبه داخل اتاقشان شود و از زندگی شخصی‌شان‌ عکس بگیرد اما کاوه این کار را می‌کرد.» از همکاری کاوه با کامران شیردل می‌پرسیم و برخلاف تصور، متوجه می‌شویم که این دو هیچ‌گاه با هم به قلعه نرفته بودند: «زمانی را که آقای شیردل برای ساخت آن فیلم رفت، دقیق نمی‌دانم، باید از خودشان بپرسید اما داستانی که من‌ می‌دانم این است که او رفته بود و تعدادی عکس و فیلم از کلاس سوادآموزی و روسپیان گرفته بود. فیلم‌ها را به جایی داده بود و تعدادی از آنها گم شد. خیلی ناراحت و عصبانی بود. در جایی برای آقای نعمت حقیقی ماجرا را تعریف می‌کند و آقای حقیقی می‌گوید که به کاوه بگو، او عکس‌های خوبی از آنجا دارد. او زودتر رفته بود. بعد تلفن کرد و از او عکس‌ها را خواست. کاوه هم همه عکس‌ها را که در نمایشگاه گذاشته بود، برایش می‌فرستد. او و آقای شیردل هیچ‌وقت همدیگر را ندیدند. بعدا آقای شیردل به من گفت چقدر بد شد که هیچ‌وقت ندیدمش.» اولین گزارش این نمایش یک هفته بعد از انتشار عکس‌های هنگامه گلستان، در شهریور۵۶ در روزنامه آیندگان بود:«گزارش آیندگان که منتشر شد، بازتاب عجیبی داشت و بسیاری عکس‌العمل نشان دادند. بعد کاوه فکر کرد که نمایشگاهی بگذارد و سپس با دانشگاه صحبت کرد و نمایشگاه برگزار شد که سه مجموعه روسپی و کارگر و مجنون بود. در نهایت پولارویدهایش بود که روی یک دیوار کامل کنار هم چسبانده شد. این پولارویدها نقدی بود از زندگی پولدارهای آن زمان. کلاژی داشت که پادشاهی با همه نشان‌ها نشسته جلوی کارخانه. این عکس قرار بود در روزنامه آیندگان چاپ شود، صفحه آخر، عکس هفته داشتند. ما یک‌سری از این پولارویدها را منتشر می‌کردیم. اما این عکس را که گذاشتیم جلوی آیندگان را گرفتند و مجبورشان کردند که عکس را حذف کنند. من هر دو صفحه را دارم که این عکس چاپ شد و بعد عکس مد می‌گذارند.» نمایشگاه یک هفته در دانشگاه تهران ماند و بعد تعطیلش کردند. کسی آمده و گفته بود نمایشگاه را تعطیل کنند و به در نمایشگاه زده بود: به فرموده تعطیل است؛ کارتی که هنوز جزو آرشیو آنهاست. هنگامه به یاد می‌آورد که بعد از تعطیلی این نمایشگاه، به نمایشگاه گروهی می‌روند که سر و صدای زیادی هم به پا می‌شود: «نمایشگاه گروهی در پارک لاله برپا شد که هرکدام از گالری‌ها یک غرفه داشتند. خانم سیحون گفت که قرار است فرح هم بازدید کند. او گفت من یک غرفه خالی می‌گذارم اما به کسی نگویید. تا این پیاده می‌شود، برای بازدید بیاید عکس‌ها را بچینید. ما هم همین کار کردیم. اتفاقا خود فرح آمد اینجا و ایستاد و با کاوه صحبت کرد و گفت چرا این دید سیاه را داری؟ بعد از دفترش پیغام دادند که بیایید از کاشیکاری ایرانی و هنر ایرانی عکس بگیرید که کاوه قبول نکرد.» کمی درباره تاثیر کاوه گلستان در عکاسی مستند و شاگردانش می‌گوییم. هنگامه گلستان می‌گوید عکس‌های او تلنگری برای دیگران بود که حقیقت را ببینند و برای همین وقتی نمی‌توانست کار کند، تدریس می‌کرد، این اندیشه که اگر من نمی‌توانم کار کنم، می‌توانم از چشم ده‌ها عکاس دیگر کار کنم، را در درس‌هایی که می‌داد، دنبال کرد و نمی‌تواند از یکی شاگردانش به‌عنوان شاخص‌ترین‌ آنها نام ببرد. همین‌طور که وقتی از مجموعه مورد علاقه‌اش در کارهای کاوه می‌پرسیم، نمی‌تواند جز نگاه انسانی که در کارهایش هست، عکسی را انتخاب کند. وقتی هنگامه گلستان دارد درباره وجه انسانی کارهای کاوه می‌گوید، بی‌اختیار تصویری سیاه و سفید از خانه‌ای ویران در مقابل چشم می‌آید که کودکی تنها در میان قاب پنجره ایستاده است؛ عکسی که شامل همه دردهای جنگ است که میان چشمان کودک پنهان شده است. میان صدای دور ترقه‌ای، از هنگامه درباره حضور کاوه در جبهه جنگ ایران می‌پرسیم؛ می‌گوید که کل جنگ در جبهه بود: «شرایط جنگی بود و سخت‌گیری می‌کردند. آلفرد، کاوه و بقیه عکاسان باید با این شرایط کار می‌کردند. یکی از ایرادهایی که من به عکاسان الان دارم، این است که آنقدر مثل آن زمان شرایط برایشان سخت نیست اما به سمت برخی موضوعات نمی‌روند. البته عکس‌هایی مثل عکس‌های کاوه که تلخی و سیاهی را نشان می‌دهد کمتر فرصت نمایش پیدا می‌کند. همین الان در لندن هم بخواهی عکس انتقادی بگیری، به تو اجازه نمی‌دهند.» با اینکه می‌دانیم هنوز هم برای هنگامه سخت است اما از آخرین سفر کاوه می‌پرسیم؛ از وقتی تصمیم گرفت که به عراق برود: «نزدیک دوماه قبل از این حادثه رفت عراق. از اسفند. معلوم نبود که حتما جنگ می‌شود. عکاسان و خبرنگاران آماده‌باش بودند. دقیقا یک هفته مانده به جنگ، می‌گفتند حمله نمی‌کنند. کاوه درست در اولین هفته جنگ کشته شد. بدشانسی این بود که چون یک هفته بود، راهنماهایی که با اینها می‌رفتند، هنوز نقشه میدان‌های مین را نداشتند.» درباره آن روز و آوردن خبر رفتن کاوه، هنگامه در این ۱۲سال بارها توضیح داده. سعی می‌کنیم درباره آن دونفری که از بی‌بی‌سی آمدند تا این خبر را به او بدهند و از روز ۱۳فروردین، چیزی نپرسیم. کمی در مورد انتخاب گورستان کوچک افجه برای دفن کاوه می‌گوید. اینکه افجه، جایی بود که دوست داشت و اینجا انتخاب هنگامه و مهرک تنها فرزند او و کاوه بود؛ پسری که برخلاف پدر و مادرش به سمت موسیقی رفته و در رشته جامعه‌شناسی تحصیل می‌کند. با این همه، از وقتی پدر رفته هرسال سالگرد عروسی آنها به مادرش زنگ می‌زند و می‌گوید کسی در میدان پدینگتون منتظر توست. گفت‌وگو تمام شده و باز آسانسور دارد ما را به سمت پایین و هیاهوی شهر می‌برد و می‌توان در میان حرکت آن، به فیلم‌هایی که می‌شد در این ۱۲سال درباره زندگی کاوه ساخت، فکر کرد و به تصاویری که مثل سیلی به صورتت می‌خورد و تو نمی‌توانی جلوی حقیقت را بگیری.  

ماهیگیری یاد می‌داد

admin 133

ماهیگیری یاد می‌داد عباس کوثری   آن‌روز همه ما در «کفری» بودیم. آخرین مقصد کاوه گلستان، ‌جایی که آخرین تصویرش را ثبت کرد. آن‌روزها عکاسان زیادی به عراق آمده‌ بودند. همه در نزدیکی سلیمانیه منتظر شروع جنگ بودیم. آن‌روز به ما گفتند قرار است یکی از مناطق‌ نزدیک به کفری را بمباران کنند. همه ما رفته ‌بودیم بالای تنها ساختمان دوطبقه آن منطقه تا از بمباران مواضع عراقی‌ها توسط جنگنده‌های آمریکایی عکاسی کنیم. کاوه و تیم خبری بی‌بی‌سی دیرتر از بقیه رسیدند. بعد از اینکه کار تمام شد می‌خواستیم به سلیمانیه برگردیم. کاوه گفت: «آن دورتر یک قلعه قدیمی‌ است برویم پلاتو بگیریم.»‌ او به همراه جیم میور و گروه فیلمبرداری دیرتر راه افتادند. من به همراه دو‌نفر از همکاران در یک‌ماشین بودیم و به سمت قلعه راه افتادیم. بعد از پست نگهبانی، نزدیک قلعه بودیم که یکی از دوستان گفت به‌نظرم روی تپه یک‌نفر هست و احتمال دارد به ما تیراندازی کند. بهار تازه شروع شده بود و طبیعت زیبای کردستان عراق شبیه کشور جنگ‌زده نبود. به ما گفته بودند که فقط در جاده باشیم. به این خاطر که مین‌هایی که از جنگ ایران و عراق و همین جنگ زیر خاک این سرزمین زیبا بود همه را تهدید می‌کرد. ما برگشتیم. در راه در همان پست بازرسی برای آخرین‌بار کاوه را دیدیم. ما به سمت سلیمانیه رفتیم و کاوه به سمت آن قلعه. کمتر از ٢٠دقیقه بعد یک‌مین ضد‌تانک و ضد‌نفر جانش را گرفت. ما آخرین کسانی بودیم که کاوه را دیدیم. در راه سلیمانیه بودیم که تماس گرفتند و خبر را به ما گفتند. باورمان نمی‌شد. به شهر که رسیدیم یک‌راست رفتیم بیمارستان. خیلی از دوستانمان خبردار شده و آنجا بودند و داشتند خبر را مخابره می‌کردند. خبرهای ضدونقیضی به گوش می‌رسید. اما بعد از مدتی انتظار، خبر تایید شد، کاوه رفته بود و تقریبا یک‌هفته بعد، زمانی که ما کاوه را در ایران به خاک سپردیم، عراق سقوط کرد و جنگ تمام شد. کاوه گلستان جدا از اینکه عکاس خوبی بود شخصیت جالبی داشت. او جوان‌ها را خیلی حمایت می‌کرد. هرروز همه روزنامه‌ها را می‌دید و هرعکسی که چاپ می‌شد را به خاطر داشت؛ مثلا من را که می‌دید می‌گفت عکست را دیدم و درباره جزییاتش صحبت می‌کرد. این حس خوبی برای هرکسی داشت که عکاسی چون کاوه گلستان عکسش را با همه جزییات دیده است. اگر وسیله‌ای احتیاج داشتی، می‌توانستی روی کاوه حساب کنی. یک‌بار من دوربین فیلمبرداری می‌خواستم دوربینی که خودش با آن کار می‌کرد را به من داد. به جوان‌ها خیلی کمک می‌کرد. فقط شاگردانش در دانشگاه نبودند که از او یاد می‌گرفتند. درِ خانه و کلاسش روی همه باز بود و ایرادهای کارشان را می‌گرفت. در کلاس‌هایش از او تکنیک یاد نمی‌گرفتی نگاه می‌آموختی و یک جمله معروف داشت که آخر کلاسش می‌گفت : « از هر بخش حرف‌هایم که بدردتان می‌خورد و با روحیه‌‌تان هماهنگ است، استفاده کنید.»‌ ماهیگیری یاد می‌داد.  

نمی‌توانی جلو حقیقت را بگیری

admin 156

نمی‌توانی جلو حقیقت را بگیری امید صالحی   سال۱۳۷۳ در تهران در رشته گرافیک قبول شده بودم ولی علاقه اصلی‌ام عکاسی بود و بیشتر با بچه‌های رشته عکاسی می‌گشتم. آن‌روز برای دیدن حسن غفاری به خوابگاه دانشگاه هنر رفته بودم که یکدفعه گفت «برویم یک‌زنگ به کاوه گلستان بزنیم و برو پیشش عکس‌ها‌یت را نشان بده!» با هم به کیوسک تلفن عمومی داخل حیاط خوابگاه رفتیم. اسم کاوه گلستان و شماره‌تلفنش روی دیوار باجه تلفن نوشته شده بود. گفت: «شماره‌اش را اینجا نوشته‌اند که دیگر نخواهی دنبال شماره بگردی.» همه راحت به او زنگ می‌زنند.   کاوه پرسید: «تا حالا عکس‌های من را دیده‌ای؟» گفتم نه! رفت و با یک جعبه عکاسی برگشت و داد دستم. «این پروژه روسپی‌های قبل از انقلاب است که در شهرنو زندگی و کار می‌کردند.» عکس‌ها را ورق زدم. زنانی دردمند با چهره‌های شکسته در اتاقی به عرض یک‌تخت یک‌نفره و پنکه‌ای که بوی عرق را دور کند رودرروی دوربین کاوه نشسته بودند. کاوه در این مجموعه نگاهی انسانی همراه با احترام به زنان روسپی دارد. تاثیر عکس‌های کاوه وقتی چندبرابر می‌شود که این عکس‌ها در کنار عکسی از عباس عطار از انقلاب قرار می‌گیرد؛ عکسی که مردانی را نشان می‌دهد که شاید تا دیروز مشتریان شهرنو بودند و حالا جسد سوخته زنی روسپی را روی دست می‌برند.  ریشه توجه کاوه به مسایل اجتماعی را می‌توان در بحث‌هایی که در محیط خانوادگی‌اش جاری بوده دید. این را بعد از چندین‌بار ملاقات با ابراهیم گلستان فهمیدم. ذکریا هاشمی، یکی از دستیاران ابراهیم گلستان، داستانی نوشته است به نام «طوطی» که درباره زنان شهرنو است. بهمن جلالی، کاوه گلستان را از نسل دایناسورهایی می‌دانست که نسلشان منقرض شده و مثلشان یافت نمی‌شود. چندسال قبل از انقلاب، تحولات ایران در مسیر مدرنیزاسیون باعث شده بود اختلاف طبقاتی در جامعه روشن‌تر دیده شود و توجه عکاسانی مثل کاوه را جلب کند. آنها با تاثیرگرفتن از عکاسانی مثل یوجین اسمیت و دان مک‌کالین به تهیه پروژه‌هایی از قشر آسیب‌دیده اجتماع روی آوردند. به گفته خود کاوه، انتشار مجلاتی در ایران که از مجلاتی مثل «لایف» الگو گرفته بودند، در تشویق عکاسان به این نوع کار بی‌تاثیر نبود. عکاسانی مثل کاوه در شرایط قبل از انقلاب با تصاویری که از شرایط بد اجتماعی به نمایش گذاشتند، درواقع داشتند رژیم شاه را نقد می‌کردند. دانشجویان کاوه هنوز مزه تشویق‌های او را فراموش نکرده‌اند. او به این لحاظ منحصربه‌فرد بود. انرژی‌ای به تو می‌داد که فکر می‌کردی همین که کاوه از عکس‌ها راضی باشد برایت کافی است. اگر عکس خوبی برای روزنامه می‌گرفتی حتما باهات تماس می‌گرفت و می‌گفت: «درود بر تو». فکر می‌کنم خیلی‌ها مثل من معتاد تشویق‌هایش بودند. اگر عکس‌هایت مشکلی داشت حتما به آن اشاره می‌کرد. روزی پرسید: «عکس‌هایت را خودت چاپ می‌زنی؟» گفتم نه. گفت: «خیلی مهم است که خودت عکس‌هایت را آنطور که می‌خواهی چاپ کنی. این آگراندیسمان من است که تمام عکس‌هایم را با این چاپ کرده‌ام. ببین چه قیمتی برایت مناسب است. برش‌ دار ولی عکس‌هایت را خودت چاپ بزن.» سال‌های ۷۴ و ۷۵ خبرنگار مجله «عکس» بودم. چندین‌بار با کاوه مصاحبه کردم و هرجا سخنرانی داشت حضور داشتم. قدرت بیان خوبی داشت. پرانرژی بود و همراه با اطلاعات خوب، به دل می‌نشست چون به‌راستی به تاریخ و مسایل اجتماعی علاقه داشت و خیلی خوب می‌توانست عکس را تحلیل کند. داستان‌های کاوه همیشه برایم شنیدنی و جالب بود، خصوصا زبل‌باز‌ی‌هایش برای پیش‌بردن پروژه‌هایش. می‌گفت: «باید مثل درخت بید باشی. هروقت که باد آمد بخوابی و وقتی رفت، بلند شوی و کارت را انجام دهی.» شاید بتوان گفت تعدادی از مهم‌ترین عکس‌های تاریخ انقلاب ایران توسط کاوه منتشر شده است، مثلا عکسی که از ورود امام‌خمینی گرفته. به گفته خود کاوه بعد از عکاسی آن را به خلبان هواپیما می‌دهد که به دست سردبیر در فرانسه برساند و همه با چاپ آن عکس متوجه ورود امام‌خمینی به ایران می‌شوند. یک‌روز که به دیدنش رفته بودم، داشت روی عکسی که از جنگ گرفته بود با فتوشاپ رنگ می‌گذاشت. تازه چیزی به‌عنوان فتوشاپ وارد ایران شده بود ولی کاوه سریع یاد گرفته بود. به من گفت: «نگاه کن، این رزمنده با کفش کتانی توی جبهه جنگ است. مثل اینکه سر کوچه‌شان دعوا شده، کفشش را انداخته توی پایش و رفته کمک کند.» در حرف‌هایش یک نوع احترام برای این افراد بود. بعد از انقلاب، کاوه بیشترین توجهش ساخت ویدئو بود. بعضی از این آثار کمتردیده‌شده را می‌توان به‌عنوان ویدئوآرت نگاه کرد. در دوره‌ای که من با کاوه آشنا شده بودم، برای آموزش گاهی شات‌هایی از فیلم‌هایش را نشان می‌داد که مثل یک‌فریم عکس بود. همان وسوسه‌ای که در زمینه چاپ عکس داشت، در مورد ادیت فیلم‌هایش هم داشت. هرکاری را چندین‌بار به شکل‌های مختلف ادیت می‌کرد که به واقعیت ذهنی‌ای که داشت نزدیک شود. بعد از شروع جنگ افغانستان و عراق کمتر توانستم کاوه را ببینم. یک‌بار که به دیدنش رفتم، ویدئوهایی را از کشته‌شدن افغان‌ها نشانم داد. هنوز همان کاوه با حساسیت‌های انسانی‌اش بود، نه خبرنگاری که فقط دوربین را جلو اتفاق می‌گیرد تا ثبت شود. موهایش سفید شده بود و خیلی سرحال نبود. از شرایط ناامید شده بود. مجری خبر در بین اخباری که می‌خواند اعلام کرد که هیچ خبرنگار ایرانی‌ای در کردستان عراق کشته نشده است و من فکر کردم «خب وقتی نشده چه لزومی دارد که بگویید نشده؟» چنددقیقه بعد جواد منتظری تلفن کرد و گفت کاوه در کردستان عراق روی مین رفته و کشته شده. گفتم: «تلویزیون الان گفت کسی…» که حرف کاوه به یادم آمد: «من می‌خواهم صحنه‌هایی را به تو نشان دهم که مثل سیلی به صورتت بخورد و امنیت تو را خدشه‌دار کند و به خطر بیندازد. می‌توانی نگاه نکنی، می‌توانی خاموش کنی، می‌توانی هویت خود را پنهان کنی، مثل قاتل‌ها، اما نمی‌توانی جلو حقیقت را بگیری، هیچ‌کس نمی‌تواند.»  

هنگامه گلستان در سالروز درگذشت همسرش:معنی «مرگ» را با رفتن «کاوه» فهمیدم

admin 161

منبع: ایسنا – هنگامه گلستان در سالروز درگذشت همسرش: معنی «مرگ» را با رفتن «کاوه» فهمیدم » سرویس: فرهنگي و هنري – تجسمي و موسيقي «سال‌های سال کلمه «مرگ» را می‌شناختم، دیده بودم و شنیده بودم؛ ولی معنی واقعی آن را لحظه‌ای با تمام وجود فهمیدم که گفتند کاوه کشته شد، اما کاوه با مرگ هم نرفت و همیشه حس کرده‌ام که در قسمت بزرگی از وجود من باقی است.» این جمله‌ها را هنگامه گلستان درباره‌ی همسرش – کاوه گلستان – می‌گوید؛ زنی که بعد از گذشت 12 سال از رفتن یار زندگی و عکاسی‌اش، هنوز با شور و هیجان از او حرف می‌زند و با دیدن عکس‌هایش به کشف‌های جدیدی می‌رسد. به گزارش خبرنگار بخش هنرهای تجسمی ایسنا، 12 سال از روزی که کاوه گلستان برای ثبت حقیقت روی مین رفت و دنیای عکاسی را برای همیشه از قاب‌های متفاوتش بی‌نصیب گذاشت، می‌گذرد. او یکی از تأثیرگذارترین عکاسان ایران در حوزه‌ی مستند اجتماعی بوده است. گلستان قبل از انقلاب با مجموعه عکس‌های «شهر نو»، «کارگران» و «مجنون»، خود را در عکاسی مستند اجتماعی ثابت کرد و در دوران انقلاب و روزهای جنگ تحمیلی، با ثبت عکس‌هایی متفاوت از مهم‌ترین اتفاقات و رویدادهای کشور، نام خود را بر سر زبان‌ها انداخت. کاوه گلستان در 17 تیرماه سال 1329 در آبادان متولد شد. او فرزند ابراهیم گلستان، داستان‌نویس و کارگردان سینما بود. کاوه در 13 فروردین‌ماه 1382 هنگام انجام مأموریت تصویربرداری در خط مقدم جنگ در 130 کیلومتری کرکوک در منطقه سلیمانیه بر اثر انفجار مین کشته شد. در دوازدهین سالگرد درگذشت این عکاس با همسرش هنگامه گلستان که سال‌ها در کنار او زندگی و عکاسی کرد، گفت‌وگو کردیم. عکس از کاوه گلستان/مجموعه «کارگران» بعد از گذشت 12 سال از مرگ کاوه، فقدان چه چیزهایی در نبود او برای شما پررنگ‌تر شده؟ این جای خالی را معمولا چگونه پر می‌کنید؟ سال‌های سال کلمه «مرگ» را می‌شناختم، دیده بودم و شنیده بودم، ولی معنی واقعی آن را لحظه‌ای با تمام وجود فهمیدم که گفتند کاوه کشته شد، اما کاوه با مرگ هم نرفت و همیشه حس کرده‌ام که در قسمت بزرگی از وجود من باقی است. شاید هنوز یادها و لحظه‌هایی که از بودنش در من حک شده، وجود دارد و زنده است. بنابراین جای خالی کاوه برایم معنی نمی‌دهد و همیشه سعی می‌کنم با آن قسمتی از کاوه که در من زنده است و همین‌طور عکس‌هایش، زندگی کنم. دیدن دوباره‌ی عکس‌های کاوه گلستان چه احساسی را در شما زنده می‌کند؟ راستش را بخواهید شاید از وقتی که دیگر کاوه پیش من نیست، عکس‌هایش یک جور دیگری برایم معنی پیدا کرده است و جور دیگری عکس‌ها را می‌بینم. شاید در زمان بودنش این‌قدر با دقت و عمیق به هر عکسی نگاه نکرده بودم، چون آن موقع آن‌قدر کارمان زیاد بود که وقت نشستن و فکر کردن به تک تک عکس‌ها را نداشتم و الان خیلی عکس‌های جدید کشف می‌کنم که قبلا یا درست ندیده بودم یا این‌که از بس تعدادشان زیاد بود، تند تند از روی‌شان گذشته بودم. عکاسی و شغل همسرتان تا چه حد در زندگی مشترک شما تأثیرگذار بود؟ اتفاق افتاده بود که از کارها، سفرها و جنب‌وجوش و ماجراجویی‌های او خسته شوید و اعتراض کنید؟ بودن با کاوه و زندگی مشترک ما تأثیر خیلی زیادی روی من گذاشت؛ یعنی به کلی من را به یک سوی دیگری از آنچه بودم کشاند. تقریبا می‌توانم بگویم عکس و عکاسی شد تمام زندگی‌مان! من عاشق این ماجراجویی‌ها و جنب‌وجوش بودم و بهترین لحظات زندگی‌ام زمانی بود که در دفتر کاوه حضور داشتم. آن موقع یک ماشین تلکس آنجا بود که می‌چرخید و روی صفحات کاغذی که از آن بیرون می‌آمد خبرها لحظه به لحظه نوشته می‌شد و من حس می‌کردم که در قله‌ی اخبار دنیا هستم. هیچ‌وقت خودم را آن‌قدر زنده و پر از هیجان حس نکرده بودم. همه‌ی لحظات کاری ما پر از شور و هیجان بود؛ مگر کسی خسته می‌شد؟ عکس از کاوه گلستان/مجموعه «مجنون» پررنگ‌ترین خاطره‌ای که از عکاسی‌های مشترکتان با همسرتان در دوران انقلاب به یاد دارید، چیست؟ اوایل انقلاب که با هم بیرون می‌رفتیم و عکس می‌گرفتیم گاهی هر دوی ما حس می‌کردیم که هیچ‌کدام راحت نیستیم! چون کاوه همیشه برای من نگران می‌شد و من کمی عصبانی که چرا فکر می‌کند من نمی‌توانم از خودم مواظبت کنم. واقعا در دوران انقلاب خیلی سخت بود که مدام با یک نفر همراه باشی، چون همه‌اش در حال جنگ و گریز بودی و کلا وقتی داری عکس می‌گیری آن هم وسط خیابان دیگر آدم نمی‌تواند دغدغه چیز دیگری را داشته باشد. بارزترین ویژگی‌های شخصیتی کاوه که بین دوستان و خانواده‌اش شناخته شده بود، چیست؟ ویژگی کاوه، مهربانی فوق‌العاده‌اش و این حس بود که می‌توانست با هر کسی ارتباط برقرار کند. آن‌قدر خودش را کنار می‌گذاشت و به حرف طرف گوش می‌داد که فورا یک حس صمیمیت با او پیدا می‌کردی. من خیلی این را شاهد بودم که از بچه و بزرگ و زن و مرد این احساس را به کاوه پیدا می‌کردند که کاوه می‌تواند حس‌های‌شان را بفهمد و فکر می‌کنم با تمام کسانی که صحبت می‌کرد یا عکس‌شان را می‌گرفت این صمیمیت پیش می‌آمد. روانشناسی‌اش خیلی خوب بود. از آن بیشتر، انسان‌دوستی‌اش و حس کردن درد و رنج دیگران. کاوه گلستان به چه موضوعات و سوژه‌هایی در عکاسی علاقه داشت و دیدگاه‌هایش نسبت به کارش چقدر با تعریف‌های رایج از عکاسی متفاوت بود؟ کاوه روی هم رفته یک عکاس سنت‌شکن بود. همیشه درباره‌ی سوژه‌ای که کار می‌کرد سعی داشت زاویه‌ها و حس‌هایی را کشف کند و بیرون بکشد که کاملا نو بود. مقصود از زاویه در شیوه‌ی گرفتن و زاویه عکس نیست، در نشان دادن زاویه دیدی است که شاید کسی دیگر هیچ‌وقت با این دید به موضوع نگاه نکرده بود. به طور کلی زاویه‌ی دید کاوه در هر موردی مخصوص شخص خودش بود. هیچ دیدگاه پیچیده، عجیب و غریبی نداشت و گاهی آن‌قدر ساده و عین حقیقت بود که به فکر می‌افتادی چرا قبلا به این موضوع این‌طوری نگاه نکرده‌ای و این شاید منطقی‌ترین راه نگاه کردن به یک سوژه است. عکس از کاوه گلستان/مجموعه «کردستان» به کدام عکس یا مجموعه‌ای از عکس‌ها علاقه‌ی زیادی داشت و دلیلش چه بود؟ شاید بتوان گفت سه مجموعه «کارگر»، «روسپی» و «مجنون» و مجموعه «کردستان» از مجموعه‌های مورد علاقه‌اش بود و درباره‌اش زیاد حرف می‌زد. گرفتن آن عکس‌ها خیلی روی کاوه اثر گذاشته بود و دلیلش هم این بود که می‌گفت آن‌ها بدون هیچ دلیل و منطقی زیر ستم و آزار هستند. تأثیری که کاوه و عکاسی‌اش بر عکاسی ایران داشت را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ جواب دادن به این سوال برای من خیلی سخت است. دیگران باید در این‌باره نظر بدهند. خبر درگذشت همسرتان را کی و چگونه شنیدید؟ اولین احساسی که در آن لحظات داشتید چه بود؟ خبر کشته شدن کاوه را سه یا چهار ساعت بعد از اتفاق توسط دو نفر از کارکنان بی‌بی‌سی که به خانه ما آمدند، شنیدم. من در خانه تنها بودم و خواستند که به داخل خانه بیایند تا با من صحبت کنند. اول خیلی تعجب کردم، چون این اولین‌باری بود که کسی از طرف محل کارش این‌جوری به خانه ما آمده بود. بعد از چند لحظه همین که وارد خانه شدند و جلوی من در راهرو به داخل می‌رفتند، پرسیدم که یک خبری از کاوه شده است؟ گفتند بله. گفتم یک خبر بد از کاوه است؟ گفتند بله و بعد گفتند کاوه در عراق کشته شده … دیگر از آن به بعدش را درست نمی‌فهمیدم و می‌پرسیدم یعنی الان در بیمارستان است؟ می‌گفتند نه، دیگر تمام شده، و دوباره می‌پرسیدم پس الان کجا است؟ عکس از کاوه گلستان/جنگ ایران و عراق اگر به گذشته برگردید، جمله‌ای یا کاری هست که بخواهید به او بگویید یا برایش انجام دهید؟ اگر می‌توانستم به گذشته برگردم دلم می‌خواست در آن لحظه‌ای که کاوه کشته شد، باشم تا ببینم و بشنوم که در همان لحظه که رفت، چه گفت یا به چه چیز فکر می‌کرد … خیلی برایم مهم است. عکاسی از جنگ چه تأثیری بر شخصیت و کار کاوه گلستان گذاشته بود؟ فکر می‌کنید مجموعه عکس‌های او از این اتفاق چه ویژگی‌هایی دارند که آن‌ها را از کار دیگر عکاسان متمایز می‌کند؟ در عکس‌های جنگش هم مانند بقیه عکس‌ها، خیلی درد و رنج بود و آدم احساس نزدیکی به زخمی‌ها و جوانانی که در جبهه بودند پیدا می‌کند. مثل یک تجربه‌ی دست اول که خودت آن‌جا بودی و دیدی. در بعضی عکس‌ها آن‌قدر حس آن رزمنده یا وحشت یا … به آدم منتقل می‌شود که یک حالت برق‌گرفتگی دارد و حسابی آدم را تکان می‌دهد. شاید این شیوه‌ی نگاه کاوه، کارهای او را نسبت به دیگران متفاوت می‌کند. این روزها و در نبود همسرتان چه می‌کنید؟ آیا هنوز دوربین به دست می‌گیرید؟ شما می‌گویی در نبود کاوه، اما من می‌گویم با بودن قسمتی از کاوه، من هنوز عکس می‌گیرم، ولی بیشتر با تلفن همراهم که خیلی سبک است و راحت و بی‌دردسر است. دیگر طاقت کشیدن دوربین بزرگ با لنزهای متعدد در یک کیف بزرگ را ندارم و وقت بیشتری را برای جست‌وجو در عکس‌های قدیمی که به نظرم کلی تاریخ و زندگی در آن‌ها هست، می‌گذرانم و سعی می‌کنم همه‌چیز را مرتب کنم و سر و سامان بدهم تا بتوانم تعداد بیشتری از عکس‌های دیده‌نشده کاوه را به نمایش بگذارم، چون این عکس‌هایی که داریم در یک دوران خیلی پراهمیت و حساسی گرفته شده و اگر قبل و بعد آن، درست کنار هم قرار بگیرد، می‌تواند معنی بیشتری به کل عکس‌ها بدهد. هنگامه گلستان سخن پایانی … کاوه یک جمله‌ای داشت و همیشه می‌گفت «اگر انقلاب ایران پیامش خون شهید بود، این پیام را عکس منتقل کرد». همان‌طور که با خون شهیدان روی در و دیوار می‌نوشتند، کاوه هم با خون خودش پیامش را به دنیا رساند و ثابت کرد! گفت‌وگو از خبرنگار ایسنا، سمیرا زالپور انتهای پیام

بنر کتاب عکس

لایت روم