یادداشت: فخرالدین! همسرم! سالروز تولدت مبارک

اسفند ماه هر سال سرانجام برگ تقویم هر سال است و پایانی ترین ماه سال ولی گاه! نقطه ای برای آغاز است. آغازی که از یک وجود با برکت شکل می گیرد.
آستانه نیمۀ ماه اسفند ، سالروز تولد استاد عکاسی چهره و شخصیت پردازی و مَرد مجرّب عکاسی پرتره «فخرالدین فخرالدینی» است و همسر بزرگوارشان بانو «مهشید امینی» با ارسال یادداشتی سالروز تولد استاد فخرالدینی را از منظر نگاه یک همسر و همسفر در زندگی و کار به جانِ واژه ها دمیدند.
همکاران و همراهان با دفتر رسانه پایگاه عکس چیلیک به شکرانه سلام استاد و وفاداری همسر گرامی شان، سالروز این میلاد گرامی داشته و سلامتی و سعادت این دو بزرگوار را در ادامه مسیر زندگی از درگاه مهربان حضرت پروردگار خواستاریم.
————————————————————————————————————————————————————————————————————————————————
زندگی هر انسانی از باورهای درست و غلط شکل می گیرد و در زمانی نامعلوم و جایی نامشخص از حرکت باز می ایستد. درست مثل برگ پاییزی از شاخه جدا می شود و در دل نیستی جای می گیرد.
خوشا بحال کسانی که با کوله باری از داشته های انسانی و یادگاری های جاودان از شاخه های خود جدا می شوند .
خوشا بحال کسانی که وجود پر برکتشان سایه ای می شود بر سر عاشقان شان.
در زمان های نه چندان دور کودکی در دهی زیبا به نام گدبی از مادری زیبا و چشم آبی اهل باکو و پدری شاعر از آذربایجان ایران متولد شد.
از همان دوران کودکی می دانست که برای آمدنش به این دنیای خاکی پیامی دارد. او متولد شده بود تا بیامیزد رنگ ها را در هم، خلق کند طبیعتی در قابها و بنشاند به تصویر چهره هایی از ادبا، فرهیختگان و هنرمندان را.
به او ندا داده شده بود که طبیعت و رنگها دست در دست هم دادند تا از او یک عاشق بسازند
عشقی فرازمینی و دوست داشتنی که بذرش تنها در دلهای پاک و صادق ریشه می دواند.
ده زیبا و سرسبز گدبی فقط پنج سال مهماندار این کودک بیقرار بود. سالهای کمی بود برای این عاشق رنگ برای این ناآرام گم شده در طبیعت.
زمانیکه دشتها و کوهها از گرما و نور زیبای خورشید گرم و طلایی می شدند لحظه ای که نسیم مانند موجی گیسوان گل های صحرایی و علفها را پیچ وتاب می داد
و پرندگان بدون هیچ نتی چنان همسرایی سر می دادند که به وضوح رقص و پایکوبی دست جمعي طبيعت را به چشم می دیدی.
پسرک با چشمانی عسلی و موهای خرمایی با شلواری خاکستری و پیراهنی سفید و کفش های کتانی در دل این صحرا می چرخید و می غلطید و نفسش را پر می کرد از بوی خوش علف ها و گل های کنار جویبارها و با نگاه بچه گانه اش به گونه ای به گلها و بازی پروانه ها خیره می شد که باور می کرد براستی زاده این طبيعت است. گه گاهی به لانه مرغها مهمان می شد و تخم مرغی هدیه می گرفت و درجا می شکست و سر می کشید و با پر کردن جیب هایش از آلوچه و سیب های کال به حال خوب بچه گانه اش جایزه می داد.
خیلی زود طوفانی از راه رسید و ناخواسته با تصمیم پدر راهی شهر و دیار پدری اش شدند. کوچ کردن و مهاجرت برای سن و سالش جوابی نداشت تنها امر و اطاعت از تصمیم پدر بود
این سفر به آذربايجان حال و هوای این پسرک سبکبال را دگرگون کرد
تازه داشت با داده های خداوند پیوندی از ته دل می بست
با بو و رنگ های طبیعت دوست می شد با زادگاهش
چه زود دیر شد و مجبور به خدا حافظی.
ماشین در حرکت بود، پسرک همچنان از پشت شیشه مات و مبهوت مانده بود نمی دانست از پشت سر به جا گذاشته هایش خدا حافطی کند یا از روبرو به آنچه که مقدّرش است؛ سلام
دوران طفولیّت را در خانواده ای گرم و هنرپرور سپری کرد خیلی زود نقاشی را شروع کرد با مدادهای رنگی روی کاغذ سفید تصورات خیالی اش را از آنچه که در ذهنش بیادگار داشت رسم می کرد
به طوریکه در سن یازده سالگی عکس اسطوره حکیم ابوالقاسم فردوسی بزرگ را به تصوير کشید و باعث تعجّب همگان شد.
دیری نگذشت با رنگ و قلم و بوم انس گرفت زمانیکه رنگ را بر پیکر بوم می نشاند از خود بیخود می شد و خودش را در صحرای خاطرات گدبی در سینه دشت ودمن می دید
همان جایی که نخستین معلمش برای شناخت رنگ ها و زیبایی ها بود. در نوجوانی از الهام گرفتن استادانی چون کمال الملک به هنرش هوّیت بخشید
پدرش در هنر عکاسی تبحر بسزایی داشت
و او نیز در زیر سایه پدر با دوربین آشنا شد
آنچنان دلبسته این هنر شد که پدر بطوریکه پدر از دستاوردهایش با سنّ کمی که داشت متعجّب می شد
روزگار و زندگی با هم قرار گذاشتند تا از او یک نابغه بسازند یک عاشق خلاق و یک انسان شریف
سال های سال در تاریک خانه عکاسی پدر کار می کرد و زمانی فرا رسید تا برای خلوت خودش خلق کند آنچه را که باور داشت به امضایش اعتبار می بخشد
او ساعت ها در تاریکی و سکوت می ماند تا اثری را در قاب بنشاند جاودان
علاقه او به کارش به حدّی بود که نه زمان می فهمید و نه مکان
این هنرمند عاشق هنر نقاشی و عکاسی را در هم آمیخت و اثری را خلق کرد زمانیکه به نقاشی هایش نگاه می کنی اثری از عکس می بینی و بلعکس وقتی به عکس هایش می نگری هنر نقاشی را در چهارچوب قاب می بینی

او می گوید: «من فخرالدین فخرالدینی هستم با هشتادوپنج سال سنّ که برایم فقط عدد است من خودم را هنوز همان کودک بازیگوشی که در صحراها و چمنزازها در رنگها و بی رنگها در جستجوست می بینم من هنوز خودم را شاگردی می دانم که برای نشستن درس از معلّمم اجازه می خواهد».
برای اینکه عمری با عشق و عزّت داشته باشم احتیاج به اعتباری دارم که مردم هنر دوستم به من می دهند نگاه های مهربانشان دست های گرم شان حرف های دلنشین شان
همه برایم زنجیری می شوند محکم برای ایستادن من، برای باور خودم، از شصت سال تلاش بی وقفه یادگاری برای وطنم، بعد از خودم ،
من زندگی را دوست دارم چون برایش ادای دِین کردم و به زندگی ام معنا بخشیدم
من «مهشید» همسر، همراه، همراز، همسفر فخرالدین هستم و یکی از اتفاقات باعث افتخار من در کارنامه زندگی ام می باشد
دیدار ما راه و روش سنتی داشت خیلی منطقی تصمیم گرفتیم، می دانستم راه بسیار دشواریست با فخرالدین زندگی کردن از خودگذشتگی می خواهد و باید در وادی خواستن ها و نخواستن ها پیچ وخم بسیاری را تجربه کنم.
زمانیکه شاهد بودم با چه عشقی کار می کند و ساعت ها پشت سه پایه دنیای خارج از هنرش را هم فراموش می کند
این شد که من کم کم خودم را در کنارش دیدم و فهمیدم قرار است که در کنارش باشم، یارش ، همراهش
نخست: فهمیدم که باید در عشق فرازمینی اش یاری اش کنم؛
دوم: آنکه به انسان هایی که از او فخرالدین ساختند، احترام بگذارم
سوم: به عشق نخستین اش همانا اصلی بانوی چشم آبی زیبا محترمانه بنگرم مادری که اولین الهامِ رنگ را در او زنده کرد با چشمان زیبا و موها ی طلایی
تصمیم گرفتم با او همراه و همیار شوم
او یک مرد عاشق بود، عاشقی فرا زمینی
من و فخرالدين در یک برهه از زمان تصمیم گرفتیم کار را تقسیم کنیم. تربیت فرزندان و امور خانه به من واگذار شد. کاری بس دشوار چون مسئولیتی را به عهده گرفتم که باید اعتبار و نام پدرشان حفظ شود
ومسئوليت فخرالدين همانا پیشبرد کار هنری اش و سفرهای ایران گردی و نمایشگاه ها و در خاتمه چاپ سه اثر نفیس نقاشی و پرتره ها، ما سالها در این راه حرکت کردیم و در یک نقطه بهم رسیدیم، من به فخرالدین همسرم افتخار کردم و او به بودن من در کنار خانه و فرزندانش… و هر دو خوشحال از اینکه این کلبه عشق فرازمینی را سر پا نگه داشتیم.
من و فخرالدین سی واندی سال در کنار هم زندگی کردیم. او با رنگها و بی رنگ های اش در لابلای تشویق ها و سپاسداری نازنین مردمش
و من با دست های ظریف زنانه ام نردبانی ساختم برای عزیزان که از پله هایش بالا بروند و هرگاه تعمیری لازم داشت برای تعمیرش دست بکار می شدم.
زمانیکه آنها را در اوج موفقیت و خوشحالی می دیدم با اشك های از سر شوقم نردبان را تر می کردم تا خشك و شکننده نشود.
آری! من با فخرالدین کلبه ای بنا کردیم از عشق فرا زمینی بدون توقع های نابجا، فخرالدین بر در و دیوار این کلبه رنگ پاشید، رنگ عشق، رنگ پدری مهربان، شوهری انسان
آنقدر کلبه ما رنگ رنگی شد که وقتي پنجره ها باز می ماند بلبلان و قناری ها با اجازه و بی اجازه سرود الهی! پایدار بمانید سر می دادند و این کلبه آنقدر بوی شوق زندگی می داد که پیچک و نیلوفر و گل های رنگینش را پيشکش کلبه ما می کردند.
هرگز حسرت نداشته هایی که از آن ما نبودند نخوریم ما عاشق فرزندان مان بودیم که مثل شکوفه های بهاری بر شاخه های زندگی مان جوانه زدند و به میوه نشستند من در کنار فخرالدین درس هایی آموختم که ارزش زندگی و دنیا را بدانم و ریشه عشقم را در قلب آسمان بکارم.
فخرالدین! همسرم خوشحالم که در کنارم هستی از خداوند ممنونم که چون تویی سر راهم قرار گرفت.
می خواهم با احترام سالروز تولدت را از صمیم قلب تبریک بگویم و برای تو انسان شریف و درست و هنرمند، بهترین آرزوها را دارم و سپاسگزارم كه با وجود دو فرزندم، تکیه گاهم را محکمتر کردی
« سالروز تولدت مبارک »
مهشید امینی(فخر الدینی) همسر استاد فخر الدین فخر الدینی
عکس ها: فخرالدین فخرالدینی، نگین فخرالدینی ، کاووس صادقلو

منبع: پایگاه عکس چیلیک





نظرات (1)

  • اعظم حشمتى

    |

    جز عشق، قلم را اراده اى براى نوشتن از همراه و همراز و همنفس و همسفر نخواهد بود.
    اين عشق و همراهى مبارك وجود وحضور همسر گراميتان
    هزاران درود بر درك و معرفت و ” همسر” بودن شما

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید