یادداشت: پشت صحنه یک پژوهش و تاریخ عکاسی ایران

شاید واژه «فیلاتلیک» برای عموم واژه هایی که در طی هر روزه زندگی می گوییم و می شنویم واژه ای آشنا و معمول نباشد.
دنیای گسترده فیلاتلیک هر چیزی که مربوط به پست، تلگراف باشد از تمبر گرفته و حتی سکه و اسکناس را شامل می‌شود. با این همه محور اصلی پژوهشی ام بر روی ورقه های پستی یا همان کارت پستال تصویری بود.
انگار همین دی روز بود، برای پیدا کردن تصویر خانوادگی؛ ناخواسته وارد دنیای عجیب و اسرار آمیز فیلاتلیک شدم. یک پیش زمینه در دوران کودکی و نوجوانی داشتم، اما چند سالی وقفه افتاده بود. زمانی که در اوج فقر، درس می خواندم، با هیچ امکانی تلاش می کردم تا بتوانم تصویر بیشتری از اجداد پدری که مردان تاریخ ساز این مرز و بوم بودند، پیدا کنم. مثل پیدا کردن سوزن در انبار کاه بود.
در دیار غربت بدنبال سر نخ بودم، سر نخی که جایی برای شروع، نداشت، هیچ مسیری، در هیچ نقش های برای آن مشخص نشده بود، اما من صبور، امیدوار، لجباز و با ایمان بودم.
یک روز ،بطور اتفاقی وارد یک مسیر تاریخی جدید شدم، دست خط و امضا… جالب بود، بر روی ورق پستی ایرانی که از ایران به کشورهای اروپایی پست شده بود.
تاریخهای مختلف: ۱۹۰۱، ۱۹۰۲ میلادی و باز ۱۹۰۵ و ۱۹۰۶ میلادی و … عجب، کشور من چقدر زیبا بوده!… و آن مرد هر سال برای دیدن کشورم سفر می کرد!
چه حوصله ای! یک پاکت نامه و یا پست کارت تصویری، طی ۱۵ تا ۲۵ روز در راه بود. وقتی کسی از کشور بلژیک یا فرانسه به ایران سفر می کرد، در حدود ۳۸ تا ۴۱ روز در راه بوده است. مسیری طولانی بود. آیا ارزشش را داشت؟ … با افکار پریشان می دیدم … یک امضا و یک دست خط در سال های متفاوت … نه یک جای کار عجیب بود، یک نفر نبود بلکه چند نفر …
مسیو لورز، مسیو نوز، مولیتور، ویکتور کاستینگ و مسیو ویلان … نه، یک جای کار اشکال داشت و تحقیقات من از سال ۲۰۰۵ میلادی بطور جدی شروع شد.
تک تک شهرها، آدرس های روی پست کارت و پاکت نامه ها، قبرستان ها، کتاب خانه ها و غیره را شروع به گشتن کردم، هر چه در می آوردم خرج این کار می کردم. سپس متوجه شدم، آنها مردان شریفی بودند که عمر خود را برای خدمت به سرزمین پدری من صرف کرده اند.
کسانی بودند که طبق وصیّت نامه و درخواست ناصر الدین شاه قاجار به ایران سفر کرده و بزرگترین قرار داد قرن ۱۹ میلادی در سال ۱۸۹۷ میلادی را بین دولت ایران و کشور پادشاهی بلژیک؛ در مورد پست و تلگراف و گمرک ایران بسته بودند. داستانی بسیار طولانی وجود دارد که من، روز به روز آن را از حفظ می دانم، به طوری که انگار، خودم آنجا بودم و آن را زندگی کرده بودم. زمان می گذشت ومجموعه من روز به روز بزرگتر و عظیم تر می شد، دانش و دانسته های من هم با گذر زمان روز به روز بیشتر و بیشتر می شد. تا اینکه در سال ۲۰۱۰ میلادی تصمیم گرفتم این دانش را در اختیار جوانان و علاقمندان قرار بدهم. از طریق وبلاگ، وب سایت و دنیای مجازی و کلیپ های مختلف شروع به توضیح های کوتاه و معرفی فیلاتلیک نمودم، اما این؛ کافی نبود ، تصمیم گرفتم کار را گسترش دهم.
در سال ۲۰۱۳ میلادی، یکی از نوه های موسیو لاورز ، را پیدا کردم . اما بعد از یک دیدار ارتباط از بین رفت و ایشان فوت کردند.
تا اینکه در اوایل سال ۲۰۱۵ میلادی با مارک مولیتور نوه لامبرت مولیتور آشنا شدم.
بیش از ۴ سال می دانستم در شهری که من هستم در بروکسل؛ ایشان زندگی می کند اما هیچ نشانی یا شماره ای از ایشان نداشتم. از طریق یک خانم ایرانی، ارتباط ما برقرار شد و در نهایت مجموعه بی نظیر و بی همتایی بود.
می توان گفت با یک گنج روبرو شده بودم اما من توان خرید این مجموعه را نداشتم. همچنان باور دارم که صداقت حرف اول را می زند، من هم به او عین حقیقت را گفتم. سپس به اش گفتم :«بخشی از این مجموعه ؛اسرار و گفتارهای نهفتهای از تاریخ سرزمین پدری من را به همراه دارد».
دیگر ، سخن از دنیای مادیات نبود.
دنیای فیلاتلیک یا انسان را به کثافت می کشاند، یا انسان را خورد می کند و یک انسان جدید از خود بجا می گذارد.
انسانی که دیگر دنیای مادیات، برای او معنی و مفهومی ندارد ، سپس دنیای فیلاتلیک، نام آن انسان جدید را یک ” فیلاتلیست ” می گذارد. از هر ۱۰۰۰ نفر شاید فقط ۲ نفر بتوانند به این درجه برسند و افتخار من در این هست که من جزو آن دو نفر هستم. من امروز شاید انسان فقیری باشم، اما افتخار می کنم، به اینکه یک « فیلاتلیست » هستم.
زندگی من بر ایمان ، صداقت و درستی ، و در آخر عشق به سرزمینم ایران ،خلاصه می شود. از او خواستم تا در ایران یک نمایشگاه از این اسناد برگزار کنیم، خندید و گفت: «کشور شما؟! آنجا امنیت نیست، چه تضمینی وجود دارد؟»
گفتم: « به شما ثابت می کنم که اشتباه می کنید.»

از راست: لامبرت مولیتور، ناشناس و فرزند و همسر کمیل مولیتور

سال ۲۰۱۶ میلادی ، دی ماه ۱۳۹۴ بود که به کمک دوست عزیزم دکتر احمد چاپچی و همراهی دوستان دیگر با هزینه شخصی و کمک کاخ گلستان (برای سالن نمایشگاه) یک نمایشگاه بنام، «نمایشگاه ورق پستی ایران» در تهران، کاخ گلستان بطور آزاد برای عموم مردم، بدون پرداخت هزینه بلیط و یا ورودی برای یک هفته اجرا کردم. وقت و زمانی خود را تمام مدت در آنجا صرف کردم، با آیتم های اریژینال و تابلوهای حقیقی. همراه با انرژی و لبخند پاسخگوی سوال های آسان و سخت بازدیدکنندگان و دانشجویان و … فیلم و عکس گرفتم.
در بازگشت به بلژیک؛ فیلم ها و عکس ها را به آقای مارک مولیتور (نوه لامبرت مولیتور) نشان دادم و ذهن او را برای نمایشگاه تهران آماده کردم . با جواب مثبت ایشان، تلاش برای اجرای آن را شروع کردم، به عنوان یک جوان ایرانی، به هزار در زدم اما کسی صدای مرا نشنید. مکان و سازمانی نبود که نرفته باشم. اما افسوس فقط خندیدند و گاهی وعده هم دادند و گفتند: «شما بروید ما تماس می گیریم»، حتا در مجله “تمبر” مقاله نوشتم که شاید مسئولین ببینند و یا شاید به گوش کسی برسد، اما در این شهر بزرگ کمتر کسی هست که دیده شود … بیکار ننشستم ، دوباره در آذر ماه سال ۱۳۹۵ ، بعد از برسی زیاد مسئولین ، به دعوت رییس انجمن تمبر ایران، جناب آقای قریشی و جناب آقای ترابی مسئول روابط عمومی پست ایران ، نمایشگاه تمبر مشترک و فیلاتلیک ایران زیبا و کوتاه برگزار شد. با مجله تمبر همکاری کوتاهی داشتم، اما به دلیل گرفتن وقت بیش از حد و … ترجیحا ادامه ندادم تا اینکه دکتر چایچی، نسرین ترابی پژوهشگر تاریخ عکاسی ایران را به من معرفی کردند.در سال ۲۰۱۷ میلادی خانم ترابی گفتند این مساله را با سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران در میان گذاشتند…
پروژه را طراحی کرده بودم ، یک طراحی کامل و بدون نقص . در مرحله اجرا پروژه و رویای من ۱۸۰ درجه تغییر کرد ، اما باز مهم نبود ، مهم این بود که اجرا بشود.
به لطف خداوند، جناب دکتر غلامرضا امیرخانی رئیس کتابخانه ملی ایران برایشان جالب بود و ایشان پذیرفتند.

سام شمس آبادی و مارک مولیتور /منزل مارک مولیتور/بروکسل 2015

چند مکاتبه و سپس نماینده ای فرستادند. که بعد از بررسی مجموعه ، چراغ سبز را نشان دادند، سپس دکتر امیرخانی به شهر بروکسل آمدند. از مهمان نوازی خانواده مارک مولیتور لذت بردند. سپس بعد از چند ماه برای امضا قرارداد از مارک مولیتور دعوت شد به ایران سفر کند به اصرار مسیو مولیتور به همراه مارک مولیتور به ایران رفتم، ماجرا تغییر کرده بود. همه چیز تغییر کرده بود. دو روز قبل از پایان سفر، ناهار، مهمان سفیر کشور بلژیک در تهران بودیم. بسیار از حضور ما خورسند بود و از کار من قدردانی کرد، همچنین تاکید بر نظارت و بررسی متن قرار داد فارسی داشتم. مارک را صدا کردند. سپس یکی یکی رفتند، مارک از موضوع اطلاع نداشت.
من در اتاق تنها بودم، مردی جااُفتاده و محترم آنجا بود، برای اینکه من احساس تنهایی نکنم شروع به صحبت کرد. قبلا او را دیده بودم. چهره آرام و مهربانی داشت و همیشه در سکوت. اما آن روزحرف می زدند و می خندیدند. خندیدم و تعجب کردم ، در عین حالی که چشمانم تر شده بود.
به او گفتم: «می دانی در دیار غربت من یک خارجی محسوب می شوم و هیچگاه از آن مردم نیستم و نخواهم بود. جالب هست که امروز فهمیدم در کشورم ایران سرزمین پدر و مادری ام، باز من یک خارجی محسوب می شوم و غریبه هستم…»
متعجب بودم و همه چیز عجیب و قریب و سریع اتفاق افتاد.البته مساله خاصی نبود ، فقط از اینکه توجهی به من نکرده بودند ناراحت شده بودم. مارک مولیتور این مساله را از چهره من متوجه شده بود.وقتی به هتل رسیدیم، گفت: “سام باهم یک کافه بنوشیم ؟”با اشاره سر گفتم باشه، به داخل کافی شاپ هتل رفتیم.
سپس دلیل ناراحتی من را پرسید ، برایش گفتم ، با لبخندی به من نگاه کرد و گفت: «سام عزیز! می دانی مهم نیست، اصلا توجه نکن، شاید آنها ترا ندیده باشند، اما من ترا می شناسم، تو نماینده بدون محدودیت من خواهی بود همچنین مسئول اجرائی این نمایشگاه. در آینده هم هیچ اقدامی بدون هماهنگی و یا مشورت تو انجام نخواهد شد، این را بدان برای این مجموعه بی نظیر…»

مارک مولیتور ، فرانسوا دوله سفیر بلژیک در ایران و سام شمس آبادی

ما فقط با همفکری با تو؛ با توجه به نظر تو، تصمیم خواهیم گرفت. فقط بخند و از کافه لذت ببر …” من در ظاهر خندیدم، اما درون من عاشورا بود، از این موضوع ماهها می گذرد اما همین الان هم که در حال نوشتن این متن هستم، چشمان ترم اجازه نوشتن به من نمی دهند. افسوس می خورم، هزار افسوس … روزگار عجیبی است، افسوس می خورم … من هیچگاه هیچ دست مزدی برای کارها و خدماتم دریافت نکرده ام. هیچگاه نخواستم و هدفم فقط خدمت بود نه چیز دیگر .. بگذریم … این روزگار نیز بگذرد …
امیدوارم این نمایشگاه با اصول صحیح و منطقی و درست اجرا شود؛ آبروی ایران و سر افرازی ایران و کتابخانه ملی خواهد بود، دنیا می بیند که کشور و دولت من، کارهای بزرگ فرهنگی و تاریخی بسیار انجام می دهد.
تاکنون و هیچگاه چنین اتفاقی رخ نداده است، نوادگان مردی را که از ۱۰۰ سال پیش و بیش از ۲۶ سال به این سرزمین خدمت کرد را دعوت کنیم، با سلام و احترام زیاد، با پذیرایی و محبت، نمایشگاهی در خور، برگزار کنیم، قدردانی و یادبود و سپس آنها به سرزمین خود بازگردند، این اولین باردر تاریخ ایران است.
علی شمس آبادی (عموی بزرگم) همیشه معتقد بود و می گفت: «قرار نیست ما همیشه دنبال روی دیگران باشیم ، اگر چنین بود، هیچگاه انسان پیشرفت نمی کرد. همیشه باید از تجربه دیگران به نحوه احسن استفاده کرد و در کنار آن بدنبال راه جدید و متفاوتی بود. اگر خدمت و رویای سوغات نبود شاید من امروز اینجا نبودم، هزار رمز و راز و حقیقت تاریخ».
حرف های نگفته ای از کشتار ارامنه ایران بدست عثمانی ها، ازدواج بزور ارامنه و مسلمان شدن آنها توسط عثمانی ها ، طاعون ، وبا ، قحطی نان ، تسخیر شمال و جنوب توسط اجانب روس و انگلیس و … دفتر روز نویس لامبرت مولیتور.
دیدار ما: ۹ اردی بهشت ۱۳۹۷ ، سالن همایش اسناد و کتابخانه ملی
دوستی به من گفت : ” سام عزیز اگر من پادشاه بودم چنین دستور می دادم: «بگویید جارچیان جار بزنند، بگویند فلانی آمده، فلانی خسته از راه دوری آمده، فلانی دست پر برای این ملت آمده، فلانی سوغات دارد، فلانی حرف های نگفته بسیار دارد …»
به امید روزهای بزرگ
ارادتمند ؛ سام شمس آبادی
aryaphilatelic@gmail.com

منبع: پایگاه عکس چیلیک





دیدگاهتان را بنویسید